من شوهرم خیلی ادم دروغگویی هست و زندگیمون رو نابود کرده.
به الاوه اینکه مهربون هم هست اما دیگه از دروغاش خسته شدم
چندبار خواست دست روم بلند کنه
اینقدر پلیس بازی دراوردم دیگه خسته شدم حتی ضبط مکالمه مخفی گذاشته بودم پیداش کرد و گفت از چشم دیگه افتادی
میگه بخاطر بچه هاس که موندم
بهش میگم برو میگه نمیرم تو برو من جایی رو ندارم بمونم.
منم با خودم گفتم دیگه جدا جدا زندگی کنیم. اینجوری به نفعمونه
حتی نمیذارم چهرم رو ببینه اما تو یه خونه زندگی می کنیم.
خانوادم کمرم رو ول کردن میترسن از اینکه منو بچه هام بیام پیششون ساکن بشم.
چکارکنم راهنمایم می کنید
امیدی به این زندگی نیست
چراغ سوخته این زندگی رو مدام تعمیر کردم و سوخت اما دیگه روشن نمیشه اخرا عمرش