2821
2789
عنوان

داستان زندگی واقعی

1948 بازدید | 16 پست

ازوقتی یادش میومدعاشق حامدبودپسرعمویی که همسایشونم بودن بزرگ شدن نجمه پونزده سالش شدعمودوس داش عروسش بچه داداشش باشه رفتن خواستگاری تودلش غوغایی بودبه رزوش داشت میرسیدنامزدکردن حامدمیخاست بره سربازی سردبودتورابطه خانواده دختربرای بودن باهم بهشون سخت میگرفتن حالاخیلی ازش دورشده بوددوسال براش ب سختی گذشت حامدبرگشت ولی معتادشده  بودشایدفهمیدبه خاطرعلاقش سرپوش گذاشت تاریخ عقدوگذاشتن رووابرابودساده توی امامزاده مجلسشون برگزارشدتازه فهمیدحامداصن علاقه ای نداره مثه بقیه نبودازنجمه فراری بودپیشش نمیومدتوی عقدبقیه هم فهمیدن که معتادشده خواستن طلاقش بدن بازم نخواست گفت میمونمحامدقول دادترک کنه گفتن عروسی کنن پدرنجمه رضایت نمیدادسراین کلی نجمه اذیت شدگفتن رفتی نبایدبرگردی الانطلاقتوبگیرولی نجمه عاشق بودگفت میرم شب عروسیش رسیددل خون بودباباش لج کرده بودویه چشم عروس خون بودیه چشمش اشک 

ادامه دارد

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

تازه بعدعروسی فهمیداشتباه کرددیگه حتی دوستاشم میاوردخونه میکشیدن جمع میشدن باهم ازسربی کسی وتنهایی به یه مردکه چن بارپاپیچش شده بوددوست شداوایل دردودل میکردبراش داداش شده بودرابطه خانوادگی شدباهم رفت وامدمیکردن مرده زیرپاش نشست گفت طلاقتوبگیرتوحیفی چرابایدپیشش باشی نجمه ب اون مردوابسته شده بودوقتی حامدودوستاش توخونه میکشیدن زنگ زدباباش بیادببینه اومد ودخترش روبرددیگه دعوایی شدندگه دل ازحامدبریده بودونمیخاست بعداون همه عذاب 

طلاقشوگرفت باعلی بیشترشدرابطش بهش وابسته شده بودعلی ازش خواست که صیغش بشه صیغه اون شدوقول ازدواج گرفت ولی اونم هی امروزوفردامیکردیکسال گذشت نیومدنجمه تهدیدش کردبالاخره اومدولی خانواده نجمه رضایت نمیدادن کتک خوردشکست ولی بازم گیرداده بودکه بااون ازدواج کنه بعدکلی دنگ وفنگ راضی میشن براعقدتک وتنهامیره بامادرش مشهدعقدکنه ولی ازاینم شانس نیاوردمرده زن وبچه داشت شب درمیون اونجابوداوایل زن مرده هرجایی میرسیدفحش میدادیه بارحتی میخاست بزنه این ازدواجشم اشتباه بودولی راه برگشت نداشت گفت بچه میخام ولی مرده همش میگه این تاریخ اقدام میکنیم یکسال شده عروسی کرده ولی هنوزم مرده میگه تولیاقت نداری بچه داربشی همیشه اذیتش میکنه هنوزم همینجورزندگی میکنه خاستم بگم یه هم چین ادمای ساده ای هستن گول همه چیزومیخورن ومرداچقدناپاک وبدشدن 

تمام

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز