بچه ها طولانیه ولی بخونید لطفا.من نزدیک سه ساله عروسی کردم درکل زندگی خوبی دارم
ولی تمام دعواهای ما سر خانواده شوهرمه.
من اوایل خیلی خونشون راحت بودم و چون خیلی اهل بگو بخندم خونشون خیلی باهیجان بودم.خانواده شوهرم کلا خیلی ساکتن و جدی بخصوص خواهرشوهرام.خواهرشوهر مجردم کلا باهام به مشکل خورد و تمام رفتار منو سوژه میکرد منم کم کم ازشون دور شدم.کوچیک تا بزرگ خیلی ازشون ضربه خوردم.دوسال نزدیکشون زندگی میکردم و بعدش خونه گرفتیم و دور شدیم.شوهرمم خیلی دوسم داره.قبلنا رفتار خانوادشو میدید و درکم میکرد
یه مدته کلا عوض شده.بهم میگه اولویتت شده خانواده خودت.میریم که خونه پدرمن نمیتونه بشینه.هی میگه کی میریم خونه بابای من.پاشو بریم
اخه خونه هاشون نزدیکه وقتی میریم به هردوش سرمیزنیم.الان کلا مشکل شده واسش.با استرس میگم بریم خونه بابام.میگه مامان من مهمون داشت بعدازظهر رفتی کمک .مامان خودت مهمون داره زودتر میری.اخه مامان اون دوتا دختر داره.کمک مامان من فقط خودمم.این مقایسه کردناش اذیتم میکنه.سرهرچیزی
ما مهمون داشتیم دیشب خونه مامانم از جای دور اومده بودن ظهر خونه مامان شوهرم بودیم بعدش رفتیم اونجا کمکش کنم.قرار بود امروز صب پاشیم از اونجا بیایم خونه پدرشوهرم.از وقتی بیدار شده میگه کی میریم.تو نیای هم من میخوام برم.هیچی دیگه اونا موندن اونجا ما اومدیم خونه پدرشوهرم هرکس یه سمت خوابیده منم تنها نشستم.بچه ها بگید چیکار کنم این حساسیتش کم بشه
بخدا بخاطر این زیاد میام خونه پدرشوهرم.زیاد حرف میزنم ولی نمیبینه که نمیبینه.افتاده سرلج
واقعا عصبیم کرده.نمیتونمم گریه کنم