خلاصایی از زندگیم میگم بچه ها من دختره اول ی خانواده هستم ک پسر ندارن بعد تو 20 سالگی با همسرم ک سنتی هم اشنا شدیم ازدواج کردیم بعد بی تجربگی باعث شد خیلی ب همسرم محبت کنیم جای پسره نداشته قبولش کنن پدر و مادرم خصوصا مادرم خیلی تحویلش بگیره مثلا میرفتیم سفر چه در دوران عقد چه بعدش تمام خرجا بعهده پدرم بود حتی بعصی وقتها ک مادرم تنها بود ی رستوران میرفتیم شوهرم اصلا تعارفم نمیزد مامانم حساب میکرد تو دوران نامزدی ی جورابم برام نخرید و پست تمام اینکارا ی مادر شوهر پرسیاسته چاپلوسه بدجنس خسیس بود ک حسودی میکرد نمیذاشت همسرم زیاد طرف نا حتی مهمونی بیاد بیشتر الکی میگف این دعوت کرده اون دعوت کرده خلاصه