دوتایی حلیم خریدیم از همون مغازه ای ک پدر مادرم همیشه حلیم میخریدن
همیشه ارزو داشتم ی ظرف بزرگ جلوم بود و تا دلم میخاست بخورم اینقدر بخورم ک زده بشم از حلیم
امشب گشنه بود صبحانه نهار شام هیچی نخورده بودم
شوهرم اومد رفتسم ی کاسه بزرگ حلیم خریدیم
چنتا قاشق خوردم دیگه سیر شدم از خونه خودمونم کمتر خوردم ریختیم سطل اشغال😞
حلیم همون حلیم بود منم از همیشه گشنه تر
پس چرا اون حسرت و ولع ک همیشه داشتم رو نداشتم
آرزوهام مثل همین کاسه حلیم میمونه ازشون ک میگزره دیگه جذاب نیستن دیگه دلم براشون قنج نمیره
کاش هر چیزی سر وقت خودش باشه
کاش هرچی میخاستیم همون لحظه براورده میشد 😔