صبح پاشدم رفتم اشپزخونه یهو دستمو بریدم زیاد جوری که ازم خیلی خون رفت بعد چون صبحونه نخورده بودم یه لحظه ضعف کردم جوری که حس کردم عیچی تو شکمم نیست حتی اب نشستم زمین نیم ساعت تا حالم یکم خوب شد بعد به همسرم اس دادم نون بخر اونم نخریدو اومد بعد گفتم من بهت اس دادم تو نخریدی اونم گفت نیومده اس بعدم رفت از مامانش گرفت منم دستمو نشون دادم گفتم بریده بعد گفتم ضعف کردم اونم پیش مامانش خندید گفت حالا یزره اسا ببین چیکار میکنه مامانشم گفت این زنه فرق داره نباید الکی الکی ازش خون برع که شوهرمم گفت بس که هیچی نمیخوره دیگ ضعیف شده بعد باهاش حرف نزدم و رفتم صبونه اوردم خیلیم گشنم بود من چیدم اونم نشست بعد میخواستمبرم بخورم ولی بغض داشتم میترسیدم بترکه و نرفتم اونم تا اخر خورد و منم گشنه موندم بعد پاشد رفت خونه مامانش با ابجیش و مامانش کلی خندید صداش میومد منم گرسنه ام بود یه جوری حالم خیلی بد بود چون ازم خون رفت کلی سرم گیج میرفت اونم اومد بالا و چندفعه ازم پرسید قهری باهام بعدم هی میگه تو که میدونی چقد دوستدارم منم جواب ندادم بعدم عین خیالشم نبود گرفت خوابید خیلی دلم شکست بخدا من هیشکیو ندارم جز این کلی گریه کردم دلم شکسته اصلا از صبح همش گریه میکنم 😔😔😔😔😖😖😖😖😖😖😖😖😖😖
ادم بدی نیست ولی نمیدونم چش شد امروز
الانم گفت از خواب پاشدم میبرمت خونه بابات حال و هوات عوض شه
هنوزم هیچی نخوردم میخوام هیچی نخورم تا بفهمه کارش اشتباه بود
ضعف کرده بودم اخه ناممممممرررررررردددد😥😥😥😥