خدای من چرا انقدر بچه داری توان و انرژی میخواد واقعا مامانای ما هم اینجور مارو بزرگ کردن که چند تا بچه بودیم!!!!یا اونا واقعا صبور بودن یا اینکه ما کلا آروم بودیم
مهربان، مادر من/ ای من از مهر تو در جامه گرم/ ای من از لطف تو در بستر ناز/ هرگز از خویش مرا دور مساز❤
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
نه عزیزم قبلا ها مثل الان همه تنها نبودن ،در و همسایه و فامیل کمک میکردن تو بچه داری و هیچ کس سخت گیری نمیکرد تو این موضوع بهم دیکه اعتماد داشتن ،الان همه ی سختیای بچه رو دوش فقط مادره😢
به مرحله ایی از عزت نفس رسیدم که اگه کسی تو دو صفحه اول قطره چکونی تایپ کنه.یا خوب توضیح نده تاپیکو ترک کنم.هرچقدم عنوانش یا دو سه خط اولش جنجالی باشه😎😎😎😎😎
فرزندم،از ملالتهای این روزهای مادری ام برایت میگویم... از این روزها که از صبح باید به دنبال پاهای کوچک و لرزان تو بدوم و دستت را بگیرم تا زمین نخوری. به کارهای روی زمین مانده ام نمیرسم این روزها که اتاقها را یکی یکی دنبال من می آیی، به پاهایم آویزان میشوی و آن قدر نق میزنی تا بغلت کنم، تا آرام شوی. این روزها فنجان چایم را که دیگر یخ کرده، از دسترست دور میکنم تا مبادا دستهای کنجکاوت آن را بشکند. با ناراحتی و ناامیدی سر برگرداندنت را میبینم که سوپت را نمیخوری و کلافه میشوم از اینکه غذایت را بیرون میریزی. هرروز صبح جارو میکشم، گردگیری میکنم، خانه را تمیز میکنم و شب با خانه ای منفجر شده و اعصابی خراب به خواب میروم. روزها میگذرد که یک فرصت برای خلوت و استراحت پیدا نمیکنم و باز هم به کارهای مانده ام نمیرسم...امشب یک دل سیر گریه کردم. امشب با همین فکر ها تو را در آعوش کشیدم و خدا را شکرکردم و به روزها وسالهای پیش رو فکر کردم و غصه مبهمی قلبم را فشرد...تو روزی آنقدر بزرگ خواهی شد که دیگر در آغوش من جا نمیشوی و آنقدر پاهایت قوت خواهد گرفت که قدم قدم از من دور میشوی و من مینشینم و نگاه میکنم و آه... روزگاری باید با خودم خلوت کنم و ساعتها را بشمارم تا تو از راه بیایی و من یک فنجان چای تازه دم برایت بیاورم و به حرفهایت با جان دل گوش بسپرم تا چای از دهن بیفتد.... روزی میرسد که از این اتاق به آن اتاق بروم و خانه ای را که تو در آن نیستی تمیز کنم. و خانه ای که برق میزند و روزها تمیز میماند، بزرگ شدن تو را بیرحمانه به چشمم بیآورد. روزی خواهد رسید که تو بزرگ میشوی، شاید آن روز دیگر جیغ نزنی، بلند نخندی، همه چیز را به هم نریزی... شاید آن روز من دلم لک بزند برای امروز... روزی خواهد رسید که من حسرت امشبهایی را بخورم که چای نخورده و با سردرد و گردن درد و با فکر خانه به هم ریخته و سوپ و بازی و... به خواب میروم...شاید روزی آغوشم درد بگیرد،این روزها دارد از من یک مادر به شدت بغلی میسازد...!❤️❤️
نکند فکر کنی در دل من مهر تو نیست❤. گوش کن! 👂نبض دلم زمزمه اش با تو یکیست. 😊😊😊😊☺☺☺☺😄😄😄😄 هرگز ننشین متر بزن خوبی خود را😉 اندازه ی خوبی به ندانستن آن است❤☺
ماها تو کوچه و حیاط ول بودیم با کلی فامیل و همسایه. الان طفلکی های ما تو اپارتمان ندو نرو نیا بشین با کلی محدودیت و اعصاب نداشتن مامانا و قوانین من دراوردی سخت برای خونه.....