2777
2789
عنوان

پرنیا شیروانی

| مشاهده متن کامل بحث + 480 بازدید | 21 پست
خیلی خوشحال شدم واقعااا میگم سرحال شدم  مرسی از خبر خوبت


منم به خدا .دلم آتیش میگیره از گم شدن بچه ها .خودم از خوشحالی گریه ام گرفت

زن بودن‌ خیلی‌ قشنگه‌! چیزیه‌ که‌ یه‌ شجاعت تموم‌ نشدنی‌ می‌خواد! یه‌ جنگ که‌ پایان‌ نداره‌! خیلی‌ باید بجنگی‌ تابتونی‌ بگی‌ وقتی‌ حوا سیب ممنوعه‌ رو چید گناه به‌ وجود نیومد، اون‌ روز یه‌ قدرت باشکوه‌ متولد شد  که‌ بهش نافرمانی‌ می‌گن‌!

پريا بود بجان خودم

اسم داداششم پارسا

صمدپور صحبتش و گذاشت واقعا پيدا شده خداراشكر 

روزهای بدی است...شاید هم واقعا بد نیست، آمریکا حمله نکرده است،عزیزم را از دست نداده ام، عشقم مرا تنها نگذاشته،نه،روزهای واقعا بدی نیست،پدرم مرا کتک نزده است،من گرسنه نیستم !من یک کودک دست فروش نیستم،من یک کارتون خواب نیستم،من سرطان ندارم،من به خاطر شیمی درمانی کچل نشده ام،نه،روزهای واقعا بدی نیست،من خنگ نیستم،من بی استعداد نیستم،من زشت نیستم،من جوش های بزرگ گنده ندارم،نه،روزهای واقعا بدی نیست ...روزهای واقعا بدی نیست...اما،نمی خندم دیگر،نه به این خاطر که از رشته ی دانشگاهی ام، متنفرم ،نه این که تنهام،نه این که دوست خوبی ندارم،نه به این خاطرکه هدفی ندارم،نه به این خاطر که هر چه بالا و پایین می کنم نمی فهمم،نمی فهمم کدام مسیر را که بروم خوشحال و راضی می شوم، نه،به این خاطر که قلبم محکم شده است، آن قدر که دختر بچه ی توی اتوبوس هم این را می فهمد،حتی پسر بچه ی کوچیک توی مغازه، جواب لبخند های مرا نمی دهند،لبخندم رنگ تصنع گرفته است،مداد نقاشی با من قهر کرده است،واژه ها یاریم نمی کنند تا شعری جاری شود...،می ترسم،می ترسم مجبور شوم چشم هایم را باز کنم،باز کنم،،،،،و دنیایی را ببینم که می گویند واقعیت است،دنیایی که دوست داشتن حرف ساده ایست،می ترسم از روزی که می گویم "دوستت دارم"،و به دیوار فکر می کنم،و منظور خاصی نداشته باشم،می ترسم از روزی که باور کنم خوبی یک خیال است،و بخندم به آدم هایی که عاشق اند،به آدم هایی که خیر اند،به آدم هایی که معتقدند که با خوبی می شود همه چیز داشت و خوشحال بود،می ترسم از روزی که باد دیگر خاطرات بد مرا با خود نمی برد،و من نمی بخشم، نمی توانم که ببخشم،،می ترسم از روزی که دروغ ها را باور نکنم،،و باور کنم آدم ها بد اند !!!می ترسم از روزی که دنیای زیبای من،،بشود دنیا،،،،دنیای خالی و می ترسم آن روز نزدیک باشد!  ميترسم 💔💔ميترسم 💔

یه تجربه بگم بهت. الان که دارم اینجا می نویسم کاملاً رایگان، ولی نمی دونم تا کی رایگان بمونه. من خودم و پسرم بدون هیچ هزینه ای یه نوبت ویزیت آنلاین کاملاً رایگان از متخصص گرفتیم و دقیق تمام مشکلات بدنمون رو برامون آنالیز کردن. من مشکل زانو و گردن درد داشتم که به کمر فشار آورده بود و پسرم هم پای ضربدری و قوزپشتی داشت که خدا رو شکر حل شد.

اگر خودتون یا اطرافیانتون در گیر دردهای بدنی یا ناهنجاری هستید تا دیر نشده نوبت ویزیت 100% رایگان و آنلاین از متخصص بگیرید.

پريا بود بجان خودم اسم داداششم پارسا صمدپور صحبتش و گذاشت واقعا پيدا شده خداراشكر 

 پرنیا است اسمش 

نمیدونم داداش داره یا نه 

ولی یه بچه دیگه هم بیشتر از ۱ ساله گم شده به اسم پارسا قندی .انشالله دل پدر مادر اونم روشن بشه

زن بودن‌ خیلی‌ قشنگه‌! چیزیه‌ که‌ یه‌ شجاعت تموم‌ نشدنی‌ می‌خواد! یه‌ جنگ که‌ پایان‌ نداره‌! خیلی‌ باید بجنگی‌ تابتونی‌ بگی‌ وقتی‌ حوا سیب ممنوعه‌ رو چید گناه به‌ وجود نیومد، اون‌ روز یه‌ قدرت باشکوه‌ متولد شد  که‌ بهش نافرمانی‌ می‌گن‌!
پرنیا است اسمش  نمیدونم داداش داره یا نه  ولی یه بچه دیگه هم بیشتر از ۱ ساله گم شد ...

اهان پ من فك كردم پارسا و پريا خواهر برادرن

الان شبيه خانوم شيرزاد تو ساختمان پزشكان شدم😂😂😂😅

روزهای بدی است...شاید هم واقعا بد نیست، آمریکا حمله نکرده است،عزیزم را از دست نداده ام، عشقم مرا تنها نگذاشته،نه،روزهای واقعا بدی نیست،پدرم مرا کتک نزده است،من گرسنه نیستم !من یک کودک دست فروش نیستم،من یک کارتون خواب نیستم،من سرطان ندارم،من به خاطر شیمی درمانی کچل نشده ام،نه،روزهای واقعا بدی نیست،من خنگ نیستم،من بی استعداد نیستم،من زشت نیستم،من جوش های بزرگ گنده ندارم،نه،روزهای واقعا بدی نیست ...روزهای واقعا بدی نیست...اما،نمی خندم دیگر،نه به این خاطر که از رشته ی دانشگاهی ام، متنفرم ،نه این که تنهام،نه این که دوست خوبی ندارم،نه به این خاطرکه هدفی ندارم،نه به این خاطر که هر چه بالا و پایین می کنم نمی فهمم،نمی فهمم کدام مسیر را که بروم خوشحال و راضی می شوم، نه،به این خاطر که قلبم محکم شده است، آن قدر که دختر بچه ی توی اتوبوس هم این را می فهمد،حتی پسر بچه ی کوچیک توی مغازه، جواب لبخند های مرا نمی دهند،لبخندم رنگ تصنع گرفته است،مداد نقاشی با من قهر کرده است،واژه ها یاریم نمی کنند تا شعری جاری شود...،می ترسم،می ترسم مجبور شوم چشم هایم را باز کنم،باز کنم،،،،،و دنیایی را ببینم که می گویند واقعیت است،دنیایی که دوست داشتن حرف ساده ایست،می ترسم از روزی که می گویم "دوستت دارم"،و به دیوار فکر می کنم،و منظور خاصی نداشته باشم،می ترسم از روزی که باور کنم خوبی یک خیال است،و بخندم به آدم هایی که عاشق اند،به آدم هایی که خیر اند،به آدم هایی که معتقدند که با خوبی می شود همه چیز داشت و خوشحال بود،می ترسم از روزی که باد دیگر خاطرات بد مرا با خود نمی برد،و من نمی بخشم، نمی توانم که ببخشم،،می ترسم از روزی که دروغ ها را باور نکنم،،و باور کنم آدم ها بد اند !!!می ترسم از روزی که دنیای زیبای من،،بشود دنیا،،،،دنیای خالی و می ترسم آن روز نزدیک باشد!  ميترسم 💔💔ميترسم 💔
اهان پ من فك كردم پارسا و پريا خواهر برادرن الان شبيه خانوم شيرزاد تو ساختمان پزشكان شدم😂😂😂😅

 🤣🤣🤣واقعااااااا

زن بودن‌ خیلی‌ قشنگه‌! چیزیه‌ که‌ یه‌ شجاعت تموم‌ نشدنی‌ می‌خواد! یه‌ جنگ که‌ پایان‌ نداره‌! خیلی‌ باید بجنگی‌ تابتونی‌ بگی‌ وقتی‌ حوا سیب ممنوعه‌ رو چید گناه به‌ وجود نیومد، اون‌ روز یه‌ قدرت باشکوه‌ متولد شد  که‌ بهش نافرمانی‌ می‌گن‌!
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792