بچه ها من سه ماه پیش با خانواده شوهرم دعوای حسابیم شد . البته اونا با من دعواشون شد . سر عمه جانشون یا بهتر بگم مادر جاریم . خوارشوهرم اومد تو خونه فحش داد زد تو گوشم بچمو نفرین کرد طلاهامو برد و میخواست از خونه خودم بندازم بیرون . تو تاپیک قبلی همشو نوشتم . دو هفته بعد از دعوا جاریم به اذن خدا تصادف کرد و لگنش از چندجا شکست و ماشینش نابود شد از بس کثیف و عوضیِ . هفته پیش هم مادرشوهرم که اجازه داده بوددختر بی ابروش بیاد تو خونه پسرش و به زنش و بچه اش بی حرمتی کنه خورد زمین و پاش نابود شد به حدی که دکتر گفته اگر پات بشکنه تا اخر عمرت زمین گیری نکته جالبش اینجاست که تا قبل از این ماجراها شوهر من نوکر بی جیره مواجب خانوادش بود و بنظر خودشون و شوهرم وظیفشِ . یعنی شوهرم بعد از هشت روز که سرکار بود روز استراحتشو خانوادش بذاش برنامه میریختن که مادرمون رو ببر فلان جا دکتر و به اینصورت اونروز استراحتم کنار مانبود .اما براتون بگم که این بار که مادرشون اینطوری شد و شوهرمنم میدونست که مادرش روز استراحتش نوبت دکتر داره نرفت سراغ مادرش حالا یا گفتن تو نیا که بهونه دست زنت ندی یا خودش نرفته . یا اینکه نخواستن من منتی سرشون بذارم .بله تا وقتی که من رو داشتن پسرشونم 24 ساعت در اختیارشون بود اما حالا که منو ندارن خواه ناخواه مجبورن خودشون رو از پسرشون دور کنن و من بابتش خیلی خوشحالم که بعد از چهارسال بالاخره اینا حالیشون شد پسرشون صاحب زندگی و خانواده شده . میخواستم بگم آه کشیدم و نفرین کردم هیچ گناهی تو این ماجرا نداشتم اما خدا جای حق نشسته و داره جوابشون رو میده و من میدونم این تازه اول مشکلاتشونِ . دوستانی که اذیت شدن فقط بسپارید بخدا . خدا خوب جواب میده . هرچند که نمیدونن چوب چیو میخورن . من هیچوقت واسه کسی بد نخواستم ولی اینا زندگی منو داشتن سرهیچی نابود میکردن به خودشون اجازه دادن بیان منو از خونه خودم بیرون بندازن و الان بابت گرفتاری هاشون از خدا ممنونم