من 3ساله با یه اقایی اشنا شدم یعنی همکار بودیم باهم الان بخشامون جداشده.پدرش رییس من بود. اول فقط درحد حرف زدن معمولی بود اما بعد اون اقا خیلی اسرار کرد و ابراز علاقه کرد بهم اما من حد و مرزو نگه میداشتم.
از ازدواجش راضی نبود و واقعا زن بدهنی داره که اصلا به زندگیش نمیرسه.
من همیشه راه کار میدادم که با زنش راه بیاد و بهش محبت کنه اما هیچ تعقیری تو زندگیش نبود مرد فوق العاده صبوری من تا حالا ندیدم عصبانی بشه خیلی مهربون و مودب و با شخصیت اما زنش برعکس خودش.اینم بگم که پدرش این زنو براش انتخاب کرده و ایشون از سر حجب و حیا قبول کرده. من راضی نبودم به رابطه اما پدرشو واسطه کرد پدرش بامن صحبت کرد که مهدی تورو دوست داره اگه با زنش زندگی میکنه بخاطر من و روابط کارمه. منم خیلی خیلی دوسش داشتم خیلی اسرار به ازواج میکنه و میگه بدون من نمیتونه خیلی از خودم روندمش و باهاش قطع رابطه کردم اما دست بردار نیست تو کل محیط کارمون میدونن این منو میخواد اینقدر که تابلو رفتار کرده.
جواب تلفناشو نمیدم زنگ میزنه دفتر جواب ندم پا میشه میاد بالا .باباش زنگ میزنه میخوایم بیاییم خواستگاری خلاصه خیلی پیگیره. حتی یه بار مدل عروس شده بودم عکسمو فرستادم براش گفتم ازدواج کردم قیامت به پا کرد و مجبور شدم کوتاه بیام. اینم بگم زنش خیلی خوشگل تر و خوش تیپ تر از منه.الان یه هفته ازش وقت گرفتم که باهام تماس نداشته باشیم تا فک کنم هنوز دو روز نشده امروز دوباره شروع کرده به زنگ زدن.
توروخدا قضاوت نکنید
راهکار بدبد چه طوری از دستش خلاص بشم
خیلی دوسش دارم بیش از اندازه
راهکار بدید فحش ندید