دخترعموی شوهرم عاشق شوهرم بوده۲سال بزرگتر ازش.گویا حتی دوران مجردی عموی شوهرم یعنی همون پدر اون دختره ی جورایی بخاطر دل دخترش خواستکاری هم کرده ..سال ۸۸ماازدواج کردیم باابنکه دعوت نبود شب بله برون فقط بزرگان فامیل و درجه یک ها بودن ولی اومد و پرو پرو گفت خواستم سلیقه پسر عمومو ببینم.شب مجلس عقد کنون اومد باهامون برقصه فقط کنار شوهرم بود و ب اون هدیه سر عقد سکه داد شخصا داد دستش ..
دوران عقد بارها متوجه پیامهاش بودم ولی اکثر متنی و مناسبتی بود.شب عروسیمون با ی لباس باااز و افتضاح کلی میرقصید و ناز و ادا میومد وقتی رقص تکی داشتم فوری نشست کنار شوهرم بخدا تمام مواقع شوهرم سرد و یخ و خشک برخورد کرده ک مامانم و فامیل و دوستام هم گفتن ک اون خودشو نزدیک میکنه تورو حرص بده شوهرت اهمیت نمیده و بی محلش میکنه!تااینکه مراسم ختم پدرشوهرم بود.شبی ک پدرش فوت شد همه اونجا بودیم همه فامیل اومدن...
شوهرم کنار مبل رو زمین نشسته بود و داشت گریه میکرد یهو دخترعموش مثل جن پرید اشپزخونه اب قند و تند تند دنبال دارو میگشت ک استامینفن پیدادکته .بعد بلند طوریکه من بفهمم میگفت من وحید و میشناسم الان سر درد بدی میشه تا صبح ننتونه بخوابه ولکن نیست..شوهرم نمیخواست بخوره بزور گذاشت دهنش مثلا تیریم دلسوزی بی اندازه مثلااااا
کلا این چند روز هم خیلی اهمیت ندادم ک ب هدفش نرسه ولی مدام میرفت کنار شوهرم و حرف میزد باهاش و حتی ی بار دیدم خواست وست شوهرمو بگیره ک شوهرم دستشو کشید!
بعد تو جمع میگه منو وحید از بچگی باهمیم مثل ی روح تو ۲ بدن یموقع ناراحت نشی باهاش حرف میزنم داغ پدر سخته میترسمم کم بیاره بهش دلگرمی میدم محکم باشه..بعد با ی لبخند مسخره و چندشی گفت نترس نمیتونم بخورمش!
منم مثل ماست از شدت عصبانیت نمیتونستم حرف بزنم.ازهمون روز اولم باشوهرم بک کلمه حرف نمیزنم هرچی میخواد فرصت پیداکنه صدام میرنه نمیرم .نمیدونم کار درست چیه...نمیخوام شوهرمو ببینم اصلا