هر وقت حالم بد بود و بهش گفتم بیا باهم حرف بزنیم تا آروم شم یا گوش نداده یا یه دعوایی راه انداخته.بخدا منم آدمم.منم دل دارم.
حالا اون هروقت حالش بد بوده کاری کردم آروم شه ولی من...
امروز دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و یهو بغضم ترکید و سریع اومدم تو اتاقم تا کسی نفهمه و تو تنهایی به دیوار تکیه دادم و گریه کردم.مگه من ازش چی خواستم.جز اینکه بغلم کنه یکم آروم شم.بخدا من برای شادیش همه کار کردم.اگه میدیدم خوشحاله واقعا خوشحال میشدم و با ناراحتیش اشک میریختم.اما اون حتی حاضر نشد به حرفم گوش بده.
چی بگم.بگذریم.
ولی من از پس همه ی مشکلاتم بر میام.
تنهایی