انقد قلبم گرفته که داره از جا کنده میشه .خیلی دلم گرفته .
چن روز پیش داشتیم میرفتیم تفریح زنگ زدم به خواهرم که باهم بریم اونم گفت اتفاقا ماهم داریم اماده میشیم بریم همونجایی که من میخاستم برم. گفت رسیدم بهت خبر میدم اونجا همو ببینیم. شب بود با بچه هام رسیدیم شهر بازی دوساعت اونجا بودیم بچه بازی کردن بعدش خسته شدیم گفتیم بر گردیم خونموم زنگ ب خواهرم زدم گفتم چرا نیومدین . گفت ما بیرون شهربازی نشستیم . رفتیم پیشش دیدم دوساعته اومدن با بساط واسه خودشون کباب درست کردن خوردن. پیش شوهرم اب شدم .خب البته ک همسرم چیزی نگفتن . یه ربعی پیششون نشستیم و زود پا شیدیم از این رفتار خواهرم خیلی نارحتم . دیگه دورشو خط کشیدم . خیلی عوض شده . همش با دوستاش از کافه به اون کافه زنگ م بزنی زیاد جواب نمبده . .. خیلی رفیق باز شده جدیدا ...میزارمش تو حال خودش