پارت 15🐙
بوی عطرش رو دوست داشتم
احساس آرامش کردم
سپهر مال من بود!
اما نه اون قلبش دلش ذهنش برای من نبود! من و اون اجبارا ازدواج کردیم!
غرق فکرای خودم بودم که سنگینی و گرمی دستای سپهر دور کمرم حس کردم
اولین بار بود من و سپهر...
اولین بار بود کنار هم بخوابیم
اولین بار بود منو تو خواب اینجوری بغل کنه...
اولین بار بود اینجوری تو بغلش بخوابم... روی یه تشک..
چشمامو بسته نگه داشتم اما مطمعنم گونهام سرخ شدن...
سعی کردم عادی نشون بدم سعی کردم نشون ندم که بیدارم...
چند دقیقه بعد از صدای منظم نفساش فهمیدم خواب رفت...
آروم چشمامو باز کردم
آره خوابیده بود...
از چهرش خستگی میبارید...
موهاش ژولیده و پریشون بودن..
یه تیشرت مشکی پوشیده بود و دستشو دور من حلقه کرده بود..
منم سرمو گذاشتم رو سینش آخ که چقد محکم و گرم بود
دلم شونه امن مردونش رو خواست... چشمامو بستم و به سه نشده منم خواب رفتم...
فردا صبح وقتی از خواب بیدار شدم همچنان تو بغل سپهر بودم که چقد گرم و خوب بود احساس امنیت کامل داشتم
از تو بغلش آروم اومدم بیرون
و لباسام رو عوض کردم و شالمو سر کردم و رفتم بیرون
تو حیاط آبی به صورتم زدم و برگشتم تو آشپزخونه
پیر زن صاحبخونه داشت نون میپخت منم کنارش نشستم و سلام کردم
: چه سحر خیزی دختر جان /
بله صبح ها اصلا نمیخوابم/
زنده باشی دخترم همیشه همین طور باشی /
ممنون /
تازه ازدواج کردین؟ /
سرمو انداختم پایین و گفتم بله
: فضولی نباشه دختر جان ولی چرا به بقیه نگفتین؟ /
چیزی نگفتم که گفت : اگه راحت نیستی نمیخواد بگی ولی توام جای دختر منی /
آهی کشیدم و خلاصه ای از ماجرای ازدواج من و سپهرو براش تعریف کردم
پیر زنه که اسمش مهلقا بود بغلم کرد و گفت:
بمیرم برای دلت مادر بمیرم... /
منم بغلش کردم و نمیدونم چرا اجازه دادم اشکام بریزن...