یه موقع هایی یه درد هایی تو زندگی هست که نه میتونی کاری واسش بکنی و نه میتونی حتی به بقیه اونو بگیش و درد و دل کنی
وقتی بچه هستی فکر میکنی طبیعیه و یکم که بزرگتر میشی میبینی زندگیه بقیه اینجور نیست و تعجب میکنی
نوجوون که میشی خودتو به در و دیوار میزنی تا نجات پیدا کنی
به اخرای نوجوونی که میرسی و میفهمی که تلاشات فایده ای نداشت تصمیم میگیری فقط منتظر بمونی که تموم شه
ببینی این آدما یا خدا کی خسته میشن از زجر دادنت
و من حتی میترسم افکار و عقیده واقعیم رو یه جا بنویسم یا به یکی بگم