2821
2789
عنوان

بدم میاد از مامانم

163 بازدید | 20 پست

انقد بی سیاست

پدرم معتاد بود فحش میداد و اهل کار نبود

مامانم اینا هم زندگی رو برداشتن رفتن یه شهر بزرگ

ولی پدرم برگشت دوباره به شهر کوچیک چون مسئولیتپذیر نبود

مامانم دست تنها ما رو بزرگ کرد ولی وقتی بابام بهتر شد بازم نرفت طرفش که زندگی رو درست کنه بار زندگی رو انداخت رو دوش بچهها البته من که کوچیکی بودم اصلا سختی که اونا کشیدن رو نداشتم

ولی مامان من انگار تو این زندگی داره نفس میکشه بابامو ول کرده اصلاً به فکر سر و سامون گرفتن ما نیست انگار بزرگتر نداریم

الان فقط شب رو صبح میکنه خیالشم راحته که خواهرام کار میکنن منم خودم باید کار کنم برای خودم

حس میکنم بزرگتر ندارم

حس میکنم ول شدم

الان اون هرچی میخواد به بابام میگه رئیس شده

به خودش کامل حق میده در صورتی که از یه جایی باید بالاسر ما بچهها میبود نه اینکه فقط خوب تربیتمون کنه

نمیدونم شایدم دیگه اون نمیتونه ولی مامانم میتونست راهشو بلد نبود باید بابامو میفرستاد سرکار نه ماها رو دلش نمیخواد بابام اذیت بشه حتی پولم بهش میده

مامانم سازش نکرد با پدرم ازش فرار کرد

با چهارتا بچه

خدایا من چه گناهی کردم که هیچ بزرگتری ندارم؟؟ کاش زودتر از اینا با بزرگای فامیل ارتباط میگرفتم انقد خودم نمیخواستم همهچی رو درست کنم

والا مقصر 100 درصدی پدرته و ربطی ب سیاست مادرت نداشت

بنظرمن خوب کاریم کرد و هرکاریم کرده بخاطر ایندتونه قدرشو بدونین

ارزش من رو به جز کسایی که منو دوست دارند کسه دیگه ای درک نمیکنه

دخترا یه تجربه خوب بگم. 😊

من و همسرم سر خرید فرش کلی اختلاف داشتیم تا اینکه یه فروشگاه پیدا کردیم که فرش‌ها رو با پرو مجازی داخل خونه خودمون نشون می‌داد.

از اون بهتر اینکه خرید اقساطی با اسنپ‌پی و دیجی‌پی هم داشت و خیلی راحت سفارش دادیم.

بیشتر از 400 مدل فرش مینیمال و لوکس دارن.

اسم اون فروشگاه فرش زانیس هست.

🔗 اینجا کلیک کن تا مدل‌هاش رو ببینی.

از یه جایی به بعد دیگه توان جنگیدن نداری شاید دیگه مامانتم نمی تونه توانش و نداره بابات و بفرسته سر کار مردی که خودکار باشه خودش می ره سر کار


خسته از جماعت زنده کشه مرده پرس🚶‍♀️

خب بابات میومد با مامانت سازش میکرد ، مامانت تمام تلاششو کرد و تک و تنها بزرگتون کرد و سختی کشید حال ...

الانم همینو میگه

میخواد برگرده

ولی نمیدونم مامانم قبول کنه یا نه فکر میکنم نه

ولی من اینجا چیکار کنم؟ شوهرم یه بابا مامانی داره بیا و ببین

طلاقم بگیرم باز زن خوب براش میگیرن

بعد من باید التماس کنم بابام بیاد بشینه حرف بزنن که دعواها بخوابه برم سر زندگیم

چرا باید همچین فکری کنه؟

خب چون بابام ازمون دوره مادرمم عرضه نداره

منم اینجا موندم با این شوهر و خانواده شوهر که انقد زرنگن انقد هوای بچشونو دارن

خواهرام میگن نرو طرف اونا

چجوری نرم وقتی همه حمایتها اونطرفه؟

میگن اذیت میشی خب میدونم طلاقم بگیرم اذیت میشم... هرجا برم همینه شرایط یا باید با یکی در حد خودم ازدواج میکردم منم بفهمه یا وقتی این ازدواج رو کردم مث اونا بشم بدبختیاشو بکشم

بعدشم خیلی دلتو به بزرگای فامیل خوش نکن ، اونا اگه بزرگی بلد بودن اونموقع که مادرت داشت تنهایی ۴ تا ...

همه همینو میگن

من فقط مشورت کردم که گفتم زندگی کنم یا جدا بشم

اونا گفتن زندگی کن خانواده خودم میگن جدا شو

بابا خستم از تنهایی جنگیدن من نمیتونم مثل مامانم

الانم همینو میگهمیخواد برگرده ولی نمیدونم مامانم قبول کنه یا نه فکر میکنم نه ولی من اینجا چیکار کنم؟ ...

عزیزم حق میدم که نگران باشی و شرایطت سخته اما کارو به خدا بسپار ، توام دختر سختی کشیده ای هستی و سرد و گرم روزگارو چشیدی و مطمئنا از دخترای همسن خودت بیشتر میفهمی ، خودتو کم نبین ، مامان و بابای شوهرت هرکسی باشن برای خودشونن و اگر منصف باشن سر این مسائل اذیت نمیکنن ولی اکی بی انصاف باشن حتی اگه پدرم داشتی از طریق دیگه اذیتت میکردن

منم بهش حق میدمیه زمانی اون سختی کشید شمارو بزرگ کرد شما هم یه جبرانی کنید خبدرضمن شوهری که تو سختی ...

من میخواستم زن خونه و زندگی خودم باشم

ماها هممون خودمون کار میکنیم زندگی درست میکنیم

الان تو عقد با این چالش مواجه شدم

خب من باید چیکار کنم واقعاً فکر کردم با یه خانواده خوب وصلت کنم منم خونه خودمو داشته باشم درست میشه

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز