انقد بی سیاست
پدرم معتاد بود فحش میداد و اهل کار نبود
مامانم اینا هم زندگی رو برداشتن رفتن یه شهر بزرگ
ولی پدرم برگشت دوباره به شهر کوچیک چون مسئولیتپذیر نبود
مامانم دست تنها ما رو بزرگ کرد ولی وقتی بابام بهتر شد بازم نرفت طرفش که زندگی رو درست کنه بار زندگی رو انداخت رو دوش بچهها البته من که کوچیکی بودم اصلا سختی که اونا کشیدن رو نداشتم
ولی مامان من انگار تو این زندگی داره نفس میکشه بابامو ول کرده اصلاً به فکر سر و سامون گرفتن ما نیست انگار بزرگتر نداریم
الان فقط شب رو صبح میکنه خیالشم راحته که خواهرام کار میکنن منم خودم باید کار کنم برای خودم
حس میکنم بزرگتر ندارم
حس میکنم ول شدم
الان اون هرچی میخواد به بابام میگه رئیس شده
به خودش کامل حق میده در صورتی که از یه جایی باید بالاسر ما بچهها میبود نه اینکه فقط خوب تربیتمون کنه
نمیدونم شایدم دیگه اون نمیتونه ولی مامانم میتونست راهشو بلد نبود باید بابامو میفرستاد سرکار نه ماها رو دلش نمیخواد بابام اذیت بشه حتی پولم بهش میده
مامانم سازش نکرد با پدرم ازش فرار کرد
با چهارتا بچه
خدایا من چه گناهی کردم که هیچ بزرگتری ندارم؟؟ کاش زودتر از اینا با بزرگای فامیل ارتباط میگرفتم انقد خودم نمیخواستم همهچی رو درست کنم