پارت9🤎🐦⬛️
بعد چند دقیقه قدم زدن نشستم رو صندلی نزدیکم سپهرم کنارم نشست
همان طور که آسمونو نگاه میکردم گفتم : سپهر یه سوال بپرسم / بپرس / سرمو برگشتم و نگاش کردم و گفتم : میترا کیه / با این سوالم نگام کرد و چشماشو تنگ کرد و گفت : برا چی میپرسی / شونه هامو بالا انداختم و گفتم : همینجوری. اصلا میخوای نگو / چند دقیقه بینمون سکوت شد و گفت : ترم 7 بودم عاشقش شدم.. همکلاسیم نیست تو مهمونیا دیدمش. چشماش خیلی جذاب بود و منو وابسته و خام خودش کرد چند وقت بعد دیدم واقعا زندگی بدون اون برام سخته بخاطر همین رفتم حرف دلمو بهش گفتم اونم قبول کرد / داشتم از شدت حسادت میترکیدم ولی خب برای لینکه بهش نشون ندم خودمو خونسرد نشون دادم و گفتم : چه خوب، خوشبحالت که دانشگاه میری. منم دلم میخواست برم دانشگاه / خب بخون بری / سعیمو میکنم / دیگه حرفی بینمون زد و بدل نشد و سپهر رفت هویج بستنی گرفت و بعد اینکه خوردیم رفتیم سمت خونه
چند روزی میگذشت و هردو زندگی عادی رو به سر گرفته بودیم اون میرفت بیمارستان و من درس میخوندم هرزگاهی ام بیرون تنهایی قدم میزدم
ولی هنوز وقتی میرفت بیرون درو از پشت قفل میکرد و هنوز متوجه تماسای تلفنی گاه و بی گاهش با میترا میشدم
داشتم برای شام کتلت درست میکردم که در باز شد اومد داخل
سلام کردم و جواب گرفتم
رفت تو اتاقش و چند دقیقه بعد با لباس تو خونه ای اومد حوله دور گردنش خبر از حموم میداد
نشست رو مبل و تیوی روشن کرد دستامو شستم و رفتم تو هال کنارش لباسامو بر انداز کرد و لبخندی اومد رو لبش
به چی میخندی؟/ به تو / به من؟اون وقت چی من؟ / به خرگوش رو لباسم اشاره کرد و گفت چه باحاله /
سری تکون دادم و رفتم تو اتاقم
که صداش اومد که اسممو صدا زده بود
رفتم کنارش و گفتم بله
گفت بشین میخوام باهات حرف بزنم / از اینکه جدی بود یه لحظه ترسیدم
با شک رو مبل نشستم و منتظر بودم حرف بزنه ولی سکوت کرده بود
بی حوصله گفتم : سپهر اگه حرفی نداری من برم کار دارم / نه بشین... ببین بهار ما از طرف بیمارستان با بچها میخوایم بریم شمال هم دورهمی داریم هم برای کمک به یه روستا دور افتاده میریم / خب اینکه خیلی خوبه برو / تورو چیکار کنم / من؟مگه بچم .؟! / خوشم نمیاد یه هفته تنها بمونی تو این خونه درندشت یه دختر تنها / من نمیترسم سپهر / بحث ترس تو نیست خوشم نمیاد همینجا ولت کنم به امون خدا / بهم بر خورد اخمی کردم و گفتم درست حرف بزن / خب عصبیم نکن / خب الان میگی چکار کنم؟؟؟ یه هفته بیام تو جیبت قایم شم؟ / نه یا میری خونه پدرم یا میای همرام / شوکه شدم . خونه پدرش رو که به هیچ عنوان چون برام جهنم بود
: اولی رو اصلا / پس میخوای بیای همرام.؟/ آره حقیقتا خودمم دوست دارم اونجا هرکاری از منم بر بیاد برای مردم اونجا انجام میدم / یه مشکلی هست / چی / میترام اونجا هست / خب من چکار به اون دارم / تو کار نداری اون کار داره من نمیتونم بهش بگم تو زنمی / تازه آیکیوم افتاد پس دردش این بود
حس میکردم غرورم داره له میشه
اما خودمو جمع کردم و گفتم : خب میگی چیکار کنم بگو خواهرتم/ سارا رو میشناسه / چشامو تو حدقه چرخوندم و گفتم : خب چکار کنم پس بگو دختر خالتم/تو مشکلی نداری با این مسئله؟ / با اینکه داشتم از حسادت و نفرت وجودم میترکید ولی گفتم نه بابا چه مشکلی / بعد راهی اتاقم شدم ....
امروز قرار بود راهیی شمال بشیم
من حمام کرده بودم و یه مانتو ساده سورمه ای و شلوار سورمه ای و شال استخونی پوشیدم و چمدون لباسا هم سپهر گذاشت تو ماشینش در خونه رو قفل کرد و راه افتادیم
اصلا خوشم نمیومد باهاش حرف بزنم میترسیدم یهو بغضم بشکنه و جلوش ضعیف نشون داده بشم سرمو به شیشه تکون دادم و به آهنگ گوش میدادم که یهو با صدای سپهر چشمامو باز کردم : خانم.. خانم سریع کمربندت ببند / تا به خودم اومدم و خواستم ببندم که کار از کار گذشت و پلیس ایست داد بهمون و جریمه شدیم
همون اول راه از نحسی این روزا مشخصه
داشتم خیابون و اطراف رو نگاه میکردم و سپهرم رانندگی میکردژستشو پشت ماشین خیلی دوست داشتم
یه شلوار مشکی پوشیده بود با یه پیراهن زیتونی
عینک آفتابی ام رو چشاش بود
متوجه نگام شد و با نگاهش غافل گیرم کرد
سریع رومو برگردوندم
نمیدونم چی شد چشام سنگین شد و خواب رفتم
با حس ایستادن ماشین چشمامو باز کردم درست بود سپهر ایستاده بود و پیاده شده بود با نگاهم دنبالش کردم دیدم رفت تو سوپر مارکت
چشم ازش برداشتم و کش و قوسی به بدنم دادم صدای ضبط رو کم کردم و دیدم از گوشیش صدای پیامک اومد حس کنجکاویم گل کرد و برش داشتم روشنش کردم نوتیف پیام رو خوندم