خونه مامان بزرگم بودیم بچه اش آمد که بوسش کنه، یهو داد کشید واییی بچه اش نرسید زد زیر گریه من به نام یکی زدم بهش گفتم اجی بچت ترسید
گفت زهر مار داد کشید روم و با دستش بهم زد
آمدم بچشو صورتشو ناز می کرد زد زیر دستم که بچه اش رو ناز نکنم
بخدا لنگ نزدم بهش که پامو بلند کنم براش سر پا بودم با پام زدم بهش بخدا آروم که دردش نیاد
گفت مگه کور نمی ببینی بچم با دستش زد تو چشمم
فقط گفتم ببخشید آمدم خونه ( همسایه هستیم با مامان بزرگم)
مامانم هم گفت برو خونه مامان
ولی خاله ام صدا زد
دلم داره می پوکه فقط گریه می کنم بخدا دلم برا بچه سوخت که گریه کرد دستم خودم نیست دلم نمیاد بچه گریه کنه حقم این نبود.. غرورم شکست