اگه یه روز میدونستم قرارهست اینقدر زجر بکشم هیچوقت بچه دار نمیشدم
یکماهم نیست ازدواج کردم
یبار تجربه جدایی رو داشتم و حاصل اون زندگی یه پسر 9ساله ست
پسرم وابستگی زیادی بمن داره ولی وابستگی من به اون بیشتره من نمیتونم لحظه ای دوریشو تحمل کنم
یکماهم هست ازدواج کردم همسرمم یبار جداشده و اونم یه پسر 6ساله داره
کلی چالش داریم تو زندگی
از ناسازگاری بچه ها باهم تا مشکلات مالی خودمون که من مجبورم باز برم سرکار
امروز بابای پسرم اومده دنبالش که با خودش ببره بچه رو
ما تو دوتا شهر متفاوت زندگی میکنیم با فاصله 10ساعتی
یعنی هروقت بخام نمیتونم بچمو ببینم
از دیشب که فهمیدم باباش میخاد بیاد تا الان که اومد دنبالش من کارم شده گریه
من نمیتونم این زندگی رو بدون اون تحمل کنم
حتی همسر خوبی ازم درنمیاد الان
همش تو فکرم با اینکه یکماه نشده از ازدواجم جداشم برم دنبال پسرم تو همون شهر زندگی کنم
همسرمو خیلی دوسش دارم
خیلی عاشقشم اما برا پسرم میمیرم
میگم کاش ازدواج نکرده بودم زندگی اون ادمم به چالش کشیدم