من شهر غریب زندگی میکنم بخوام تعریف کنم چیا بهم گذشت و اینا ک ی رمان1000صفحه میشه
هیچ وقت توی این چندسال نرفتم دوروز پیش خانوادم بمونم وابستگی شدید ب همسرم داشتم
ب همه چی و همه کس ترجیحش میدادم بجایی از زندگیم شک افتاد تو دلم خیلی خودمو خوردم وعذاب کشیدم خیلی گیر دادم خیلی داد و بیداد کردم پیام دیدم توگوشیش راحتی با یکسری ها دیدم کم و بیش ی چیزایی هم بهم ثابت شد ب خودم اومدم دیدم شدم ی زنی ک ارزش خودش یادش رفته؟
ب همسرم گفتم ک من تا ابد نمیتونم دنبال تو باشم ک نکنه خطا نکنی اون باید قلبی باشه زوری ک ارزش نداره
میخوام برم چند روز پیش خانوادم تفریح فارغ از همه چیز میخوام رها کنم هرچی میخواد بشه بشه خسته شدم