وای از مامانم
مهریه ش رو گرفت طلاهم داره بفروشه میتونه خونه بخره
اما انقدر زن کم دست و پا و ترسویی هست
میگه اگه رفتیم خونمون خورد و خوراک رو چه کار کنیم هیچی نداریم 😐
اگه بخوایم بریم خاله ها نزارن بگن بمون پیش پدر مادرم چی بگم
اگه بخوام برم مادربزرگ پدربزرگ اجازه ندادن من چی بگم 😐
انقدر باهاش حرف زدم انقدر گریه کردم این یکی دوماهه اخیر که زن حسابی به خودت بیا
اینجا توسری خوری عمر و جوونیت حروم شد بس که خدمات دادی خواهرات و بچه هاشون و شوهر خواهرات
بس که کلفت وارانه زندگی کردی نه تنها یکیشون درکت نکرد بلکه کنایه هم بهت میزنن
گفتم بدن درد داری کانالای مچ دستت بسته شده نمیتونی چیزی دست بگیری
همه میدونن اوضاع مالیت چقدر افتضاحه
خواهرات از لحاظ مالی دستاشون پره اینو همه میگن
یکیشون به دادت نرسید یکیشون نگفت بیا اینو بگیر برو دکترحداقل دردت کم بشه
نه گردشی نه تفریحی فقط نگهبان این خونه ای تا وقتی میان اینجا کار انجام بدی و خدمات بهشون بدی
آخرشم ایراد بگیرن چقدر خونه زندگی پلشته چرا جمع نکردی چرا تمیز نکردی
گفتم الانو نبین ۶۰ سالگیتو ببین از کار افتاده شدی
بس کن کار اینجارو
یه چندتا چیز هم از بدی های خاله هام که به چشم مامانم نمیومد گفتم و شاخکاشو فعال کردم
الان به کلی داره عوض میشه اونم هی افتاده تو تکاپو که از اون خونه بزنه بیرون
انگار حرفام داره اثر میکنه
خوب گفتم به مامانم؟