اونجوری رو یادم نیست
ولی یه مدت اینقدر از زندگی خسته شده بودم دلم میخواست بمیرم ولی جرعت خودکشی هم نداشتم برا همین دعا میکردم که مثلا تصادف کنن
بعد اون دعا هام واقعا تا مرز تصادف کردن میرفتیم و اینقدر زیاد میشد این اتفاقا خیلی میترسیدم بعضی موقع ها فکر میکنم شاید برای این بودن که بفهمم زندگی چقدر با ارزشه
کلا ذات ادمی جوریه تا از دست ندی قدرشو نمیدونی اینم همونه به نظرم