یکم زیاده لطفا بخونید راهنماییم کنید
با دخترش و خودش خیلی صمیمی بودیم خیلی زیاد اصلا فک نمیکردم انقد عجوزه باشن بماند ک مامانم و خاله هام چقدر مبگفتن این شیطونه ازش دوری کن گوش نمیکردم تااینکه فهمید قراره با پسر خالم ازدواج کنم و از سر حسادت کارایی کرد ک از حوصلم خارجه بگم اول نقشه کشیدن با دخترش یجوری ابرومو ببرن موفق نشدن چون فهمیدم بعد ابروریزی خیلی بزرگی کرد تهمتای بشدت ناجوری زد و کلی هوار کشید و....کلا دیگ خانواده مادریم بااین و دخترش قطع ارتباط کامل کردن ولی مناسفانه قبل این ماجراها دخترش لباس منو گرف گف میخام فلان مراسم بپوشم منم بهش دادم ولی بعدا متوجه شدم اصلا همچین مراسمی وجود نداشته و دروغ گفته لباسمم یمااه دستش بود باااینکه تقریبا یه روز درمیون همو میدیدیم(توباشگاه) و هربار میگف میارم واست و نمیاورد همش حالم بده بی دلیل بشدت وسواس گرفتم فکری شدم افسردگی گرفتم همش از ظهر ب بعد سردردای شدیدی میگیرم کابوس میبینم دلهره دارم امید ب زندگیم صفر شده اصلا حالم خیلییی بدهههه بدون هیچ دلیلی😭 و کلی علائم دیگ