واسم یه خواستگار اومده
فامیله
به زور میخواد منو شوهر بده
میگم مشروب میخوره من دوست ندارم
میگه خودش گقته دیگه نمیخوره بعنی دیگه نمیخوره
میگم پول و کار نداره میگه مهم نیست پول میاد و میره
میگم از ظاهرش حالم بهم مبخوره خیلییییی لاغر کوتاهه
میگه مهم نیست بعد از ی مدت عادی میشه چاق میشه خوب میشه
میگم چشم چرونه میگه همه مردا همینن باید تحمل کنی و واست مهم نباشه
میگم دوست دختر داشته رابطه ج داشته
من تا حالا دست ی مرد بهم نخورده تا حالا با کسی دوست نشدم میگه خب مرده چ کار کنه ؟!
میگم من مذهبیم اون به اماما فحش میده اونارو مسخره میکنه میگه خدا هرکس رو بخواد به راه راست هدایت میکنه اینم خوب میشه
الانم دلم میخواد فرار کنم خسته شدم
خوش یه حال هرکس ک مادر عاقل داره
جالب اینجاست طرف از خانواده بابامه
و خودش اصلا ار پدرم و خانواده اش راضی نیست
و همشون هم عین همن🥴🥴