تمام تلاشش رو کرد برای شغلی که راه انداخته بود زودتر بیاد جلو یهو همه چی بهم خورد مجبور شد حتی ماشینش رو هم بفروشه کلی بدهی داشت تنهایی بدون کمک پدرش پس داد درگیر کاراش شد ماشین پدرش دستش بود این مدت خانوادش تمام این مدت کلی سرکوفت بهش زدن امروز من هر چی زنگ زدم بهش جواب نداد نگران شدم تازه زنگ زد گفت بحثم شده امروز باهاشون نشستن جلو عالم و آدم گفتن پسرمون آدم بی عرضه ای هست هر کی از راه میرسه تیکه میندازه گفتم چکارتون کردم یا چیکار باهاتون دارم که دست از سرم برنمیبرنمیدارین مامان بابام طبق معمول خودشونو زدن به غش و ضعف پاشدم اومدم محل کارم یهو داداشم اومده شروع کرده چرت و پرت گفتن و داد و هوار توی محیط کارم و کارکنا با تعجب نگاه میکردن و آخرشم کلی حرف بارم کرده گفته عرضه نداشتی و ...وگرنه کارایی ک برای من کردن برا تو هم میکردن💔🥲و کلید ماشینو گرفته رفته گفته غلط میکنی برگردی اون خونه بچه ای ب اسم تو توی اون خونه ن بوده و ن هست
متوجه شدم حالش خیلیییی خرابه و گفت الان دیگه کسی رو جز تو ندارم کسی جز تو نمیفهمه این چند سال چقدر سختی کشیدم
چطور میشه که یه پدر و مادر بین دو تا پسرشون فرق بذارن؟
از وقتی یادم میاد تمام تلاشا برای پسر بزرگشون بوده
و نوبت این ک رسیده گفتن خودت تلاش کن ما که کمک نمیکنیم
حالم بد بود خیلی بدتر شدم نمیدونم چکار کنم چطور درکش کنم چطور بهش بگم میفهممت چطور براش جبران کنم خوبیایی که در حقم کرده......
شما باشین چ کاری میکنید چ حرفی میزنید ک درست باشه
هیچی نتونستم بهش بگم....💔