2789

مامانم خیلی مامان خوبیه

و خیلی دلسوز

ولی اصلا نمیتونم یه حرفی تو دلمه بهش بزنم

چون میدونم حتی اگه نشون نده در ظاهر

کلی نگران میشه و تو دلش غصه میخوره و دیگه فکرش به هم میریزه

ولی منم هیچ کیو ندارم

خواهر هم ندارم

از وقتی هم اومدم شهر دیگه برا زندگی تقریبا میشه گفت نود و نه درصد دوستامو از دست دادم .

واسه همین از همون اول همه حرفامو ریختم تو خودم و اصلا اهل درد و دل با هیچ کس نیستم .

چون آدم وقتی با یکی حرف میزنه دوست داره آرامش بگیره نه اینکه بدتر از نگرانی و غصه طرف مقابل ،ناراحتیش بیشتر بشه

دیشب حرف میزدیم

گفت فک کنم ایران قراره امشب موشک بزنه😄

گفتم ای بابا

ما تازه دلمونو خوش کرده بودیم که امتحانا برگزار میشه

خسته شدیم دیگه از این وضعیت

همین

فقط همین

بعدشم ادامه صحبت و خنده و ...

امروز میبینم به شوهرم زنگ زده

میگه دیشب بهش (به من)اینجوری گفتم

فک کنم خیلییی به هم ریخته از ج.گ (این در صورتیه که من تو اون چهل و خورده ای روز هم تو شهری که سر و صدا خیلی زیاد بود تنها بودم و نمیترسیدم واقعا) و ناراحت شده

من دلداریش دادم ولی تو هم سعی کن حواست بهش باشه (و خب نمیدونم میدونید یا نه اکثر آقایون از این حرف بدشون میاد چون حس میکنن مادر زنشون فک میکنه که دامادشون حواسشون به زنش نیست اصلا و احتیاجه که اونا تذکر بدن )

ولی خب به روی مامانم نیاورد با احترام و. خنده و اینا گفتش که چیزی که من الان میبینم که حالش خوبه که .احتمالا خواسته خودشو برا مامانش یکم لوس کنه😁

بعدا شوهرم بهم گفت واقعا حالت بده ولی به من نمیگی؟

گفتم نه والا میبینی که حالم خیلی هم خوبه

ولی حس کردم باور نکرد😐


ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792