وایییی نشسته بودم داشتیم فلافل میخوردیم بت زنداداشم خواستم
وقتی فلافل خوردنم تموم شد پولشو بهش بدم
بعد ی مردی اومد پیشم بهم گفت پولو بدین
منه احمق فکر کردم مرده گداست چون سر وضعش خیلی افتضاح بود تو ذهنم گفتم چقدر بده ی روز ی مردی به ی جایی برسه ک از ی زن پول بخاد بهش گفتم نقدی ندارم بعد بهم گفت کارتخوان هست بعد منم بهش گفتم
کارتخوان؟ تو ذهنم گفتم گداها چقدر پیشرفته شدن
بعد بهم گفت آره بهش گفتم تو ک اینقدر سر وضعت خوبه کارتخوان داری پس چرا گدا شدیه بهم گفت
خانوممم چی میگی من اومدم تصویه حساب کنم
قیافه من: 😐🤣🤣
قیافه مرده: 😑😐😐😐