سالهاست که زندگی، من را از مسیرهای ساده عبور نداده.
از همسرم جدا شدم و پدری شدم که تمام جهانش خلاصه میشود در آغوش پسرش
چند سال کنارم بود...
تا همین چند روز پیش که رفت
و من ماندم با اتاقی که ناگهان بزرگ شد،
با سکوتی که وزنش از هر غمی سنگین تر است،نه از او دلگیرم، نه از دنیا.
بچهها انتخاب نمیکنند
فقط به سمت جایی میروند که دلشان آرامتر میتپد
اما دلتنگیِ پدر...
دردیست که هیچ واژه ای اندازه اش نیست،من در این سالها بدی نکردم
همیشه خیر خواستم،
اما نمیدانم چرا...
گاهی دنیا با آدم طوری رفتار میکند
که انگار هیچکس تو را نمیخواهد،
انگار هیچ جا جای تو نیست
چند وقتیست که مال و کارم را هم از دست دادهام.
ورشکستگی فقط خالی شدن جیب نیست
گاهی خالی شدن روح است...
خالی شدن امید،اما هنوز ایستاده ام.
نه چون قوی ام،
چون یاد گرفته ام مرد بودن یعنی
حتی وقتی همه چیز فرو میریزد،
باز هم از میان خاکستر خودت بلند شوی،من همان مرد تنهای این روزهایم
با دلی زخمی،
با دست هایی خسته،
اما با قلبی که هنوز میتپد...
و هنوز امید را فراموش نکرده😔