نمیتونم خودمو آروم کنم یه هفتست من هر ثانیه دارم گریه میکنم
از روزی که انگشتر نشان گرفتیم و حرف خواستگاری جدی شد که قرار بیان
من پدر مادرم نوزادی جدا شدن مادرم که ندیدم بابامم معتاد بیکار بعد فوت مامانبزرگم با عمم زندگی میکنم
دلم خیلی پره
نمیتونم اشکامو کنترل کنم
دلم از خانوادم خیلی شکسته
از خواهرم از بابام
کی باورش میشه مدل و پارچه خواستگاریمو عمم با سلیقه خودش خریده
لباسام به تن دختر عموم دوخته شده با اینکه من عروسم
نرفتم برای هیچ کدوم
اصلا دلم نمیخواد
جهیزیم هرچی خریدند و عمم رفته خریده نکه منو نبره کلی التماسم کرد نرفتم
میگه نمیخوام بمونه برای ماه صفر خودش رفت گرفت
کل طلاهام حتی نشانم با گریه رفتم
چون عمم میگه هیچ جشنی نگیرین حتی خواستگاری با چهار پنج نفر باشه
برین محضر تموم بشه
نمیدونم چرا تو ذهنم همیشه این بود که یه بله برون بگیرم پیش خانواده هامون چیز بزرگی نبود تو ذهنم همون تو خونه خوشحالی خانوادمو ببینم
ولی خب نمیشه خونه خودم که نیست عمم نمیگیره
فکر نمیکردم انقدر ناراحت بشم
از طرفی نمیخوام بابامو بیارم خواستگاری
خواهرمم گفتن نیار
خودمم نمیفهمم چی شده بهم
کاش تمومبشه
کاش حالم خوب بشه چرا اخه انقدر گریه میکنم