۱۷ سالمه تروما ناشی از پدر دارم بچه که بودم هرروز پدرم بخاطر حجابم کتکم میزد هیچوقت منو دوس نداش بهم توجه و محبت نکرد یبار بهم دخترم نگف حسرت ی دخترم گفتنش به دلم موند از نفرتش به من تو چشمام نگاه نمیکرد و..بخاطر این تروما یبار تشنج و چند بار غش کرد
حدود ۱۴ سالگی حس کردم به یه مردی نیاز دارم حامیم باشه پشتم باشه پشتم بهش گرم باشه با یه آقایی آشنا شدم و عاشقش شدم و اون یهو رفت بعد رفتنش یه روز خوش ندیدم هرروز حالم بدتر میشه
گذشت بزرگتر شدم حدود ۱۴ سالگی افسردگی مزمن گرفتم مادرم میگف نمیدونم چته هیچوقت حالت خوب نی هرکار برات بکنن شاد نمیشی بردنم روانپزشک قرص ضد افسردگی برام نوشت پدرم نزاش بخورم حال خرابم هرروز داغون تر میشد بیشتر میسوختم و آب میشدم از درون
این روزا مادرم این افسردگی شدیدم و حال خرابمو میدید اونم افسردگی گرف از افسردگی ای ک مادرم بخاطر من گرف افسرده تر شدم جوری ک نمیتونم از جام تکون بخورم انرژیم به شدت صفر شده حافظم کار نمیکنه
حتی من یبار بخاطر استرس درسم داشتم گریه میکردم پدرم اومد تو اتاقم مریضی تیروئید مادرم رو تقصیر من انداخت گفت بخاطر توعه مادرت تیروئید گرفته تقصیر توعه بتمرگ سر جات درس نمیخواد بخونی درس رو ول کن تو مادرتو از غصه میکشی این گریه هارو باید سر ق*رش کنی😔😔
با این حرفش چی بگم داغون شدم
یه کلمه درس میخونم یه ساعت بعد یادم رفته بخاطر همین عصبانی شدم نمیتونم درس بخونم امسال نهایی یازدهم تجربی دارم هیچی براش نخوندم و نمیتونم بخونم مغز و حافظم داغونن انرژی تکون خوردن ندارم همیشه خوابم
تا اینکه دیروز رفتم علائم دو قطبیو خوندم از ینفر نزدیک علائمشو پرسیدم ک من اون علائمو دارم یا نه همرو گف اره
حالا تازه فهمیدم افسردگی نبوده دو قطبی بوده ک حدود چندین سال توی افسردگیش مونده بودم چون ی دوره هایی تو همین افسردگی چندین ساله شیداییش مثلا یروز میزد بالا روانشناس و پزشک نمیتونم برم شرایطش رو ندارم
کمکم کنید دارم از درون میسوزم دلم میخواد فکرهای مغزمو یه اسلحه بزارم رو سرم خاموش کنم از فکرای تو سرم افسردگی مادرم بخاطر من و..