این روزا خیلی بهش فکر میکنم
اینکه خانواده ام هر کدوم به طریقی دوسم ندارن و هیچ وقت آدم حسابم نکردن چون دخترم
اینکه بعد از سالها تلاش زیاد و تحصیل نتونستم شغل پیدا کنم
اینکه بخاطر شرایط فقر همسرم مجبور به کار کردن سخت مثل کارگرا شدم و الان دیسک گردن گرفتم تو خونه. افتادم
اینکه دوست صمیمی ندارم دردامو بهش بگم
اینکه اینقدر روحم داغونه بعد از ۷ .۸ سال از اسم بچه هم میترسم
این که هزینه مشاور هم ندارم بدم
کافی نیست ؟
بخدا کافیه
فقط یکم جرئت میخواد