یه دوست داشتم خیلی باهم صمیمی بودیم بعد من یه نفر یه پسری رو بهم معرفی کرد گفتم قصد ازدواج ندارم و دوستمو پیشنهاد کردم و معرفش شدم خلاصه یک ماه و خورده ای درگیر بودیم تا بالاخره اومدن خواستگاری حتی من خودم بهش میگفتم خواستگاری چه سوالاتی بپرسه که ببینه طرف یه وقت بد نباشه!
خلاصه همه چی خوب انجام شد شبی که قرار نامزدی رو میخواستن بزارن ازش پرسیدم خب چیشد
اومد گفت خود محمد اینا و خالش و هم خانواده ما نظرشون اینه که نامزدی فامیلی باشه تا فعلا فقط خانواده ها باهم آشنا بشن حتی خود محمد در اومد گفت که من رفیق هام و فعلا دعوت نمیکنم!خیلی دوست دارم تو باشی و اینا ولی بخدا دست و بالم بسته است..
بچه ها بخدا من زدم زیر گریه... چون خیلی براش ذوق داشتم و حتی دنبال لباس میگشتم واسه نامزدیش حتی بعد از این ماجرا هم وقتی عکسای نامزدیش و دیدم کلی ذوق کردم بعد من هرچی ازش میپرسیدم خب چیشد چی بهت میگه اقامحمد میگفت نمیدونم الان باید بگم؟
خداشاهده کپ کردم منم ی چند روزی سرد رفتار کردم باهاش و بعد هم بهش گفتم دلخورم و دیگه قطع ارتباط خداوکیلی شما بودید چی کار میکردین؟