بچه دومو كه باردار شدم علاقم عجيب غريب به بچه اولم زياد شد
پنج سالش بود مرتب حتي بغلش ميكردم ووووو
به تو دليم انچنان حسي نداشتم ديد بعضيا باردارن چطور قربون صدقه ميرن من نه واقعا خنثي بودم اما وقتي دنيا اومد
مرتب ميگفتم خدا من قبل اين بچه چطور نفس ميكشيدم
و اين دردونه هم شد همه كسم
شايد باورتون نشه انگار تازه طعم مادرانه رو ميچشيدم
انگار اولين بار بود اين رفتارا رو از يه بچه ميديدم اونقد ذوقو شوقشو داشتم
مرتب خدارو شكر ميكنمو ميكردم
زد و خدا خواسته باردارشدم
رفتم برا سقط چون نه شرايط زندگيم( اخلاق شوهرم تنده و واقعا كمك حالم نيست )
در احظه اخر يعني قرار بود فردا ٥٠-٦٠ تومن واريز كنم به حساب دكتر و برم مطب براي سقط كه از ترس جون اين دوتا بچم پشيمون شدم ترسيدم بلايي سرشون بياد
دقت كنين از ترس جون خودم نه ها از ترس اينكه يه اتفاقي براي اين دوتا گلم بيفته نرفتم
الان ٣٠ هفتمه و هنوز نپذيرفتم
بهترين حالتم اينه خنثام ازش بدم نميادا از خودم متنفرم عذاب وجدان ولم نميكنه حس ميكنم در حق بچه دومم جفا كردم اخه تا دنيا بياد همش ميشه دو سالش
دوتا اولي پسرن و سومي دختر
به نظرتون دنيا بياد دوستش خواهم داشت
اين عذاب وجدانم به قبليا اضافه شد