طلاق گرفته
با اینکه کلی زمان گذشته بازم گریه میکنه میره حرم حضرت معصومه نذر میکنه
همش چشم انتظارشونه
با اینکه کلی حرف بار خودشو خانواده اش کردن سر اینکه افسردگی رو نگفته بازم دلش با شوهرشه
با اینکه طلاهاش مجموعا ده روز بعد از عقدم دور گردنش نبوده و به بهونه وام طلا از دست و گردنش درآوردن و به بهونه افسردگی و بیماری دختر شر به پا کردن مهریه رو از ۱۱۴ کردن ۵ سکه و اینهمه دختر رو بی ارزش کردن
چجوری به این بشر بفهمونم اونا نمیخواستنش؟
چجوری بهش بگم عاشق این مرد نباش؟
چجوری بهش بگم بیماریت رو بهونه کردن که مهریه نداشته باشی و خوردت کنن؟