خسته م.
خیلی وقته که خسته شدم!
خسته شوم از عربده های بابام
از تربیت اشتباه
از هق هقای بچگیم که همش تو گوشم میپیچه
از بدبختی
از بی پولی
که بی عرضگی هاش
از اینکه دوسم نداره
از اینکه همیشه همه چیو خراب میکنه
از خیانتش
از بی توجهی هاش
من خیلی خستم
حتی از زندگی هم خستم.
از بی رحمیاشم خستم
از همه چیز خسته م
دیگه دلم نمیخواد گریه کنم
دلم میخواد فقط چشمامو ببندمو تا ابد بخوابم
من نمیخوام بنده ی خوب خدا باشم که امتحانم کنه
فقط میخوام یکم زندگی کنم
فقط میخوام یکم خستگی در کنم
میخوام یکی دوسم داشته باشه
خدایا..
میشه منو ببری پیش خودت؟ واقعا دیگه نمیتونم خدا جون
خدا جون دیگه نمیکشم
دیگه نمیتونم تحمل کنم
خدایا خواهش میکنم
التماست میکنم منو ببر پیش خودت
من دیگه نمیتونم این زندگی و آدماشو تحمل کنم
نمیتونم شبا با امید اینکه صبح دیگه قرار نیست بیدار بشم، چشم رو هم بزارم
دیگه نمیخوام زندگی کنم
چون هیچ چیزی ندارم که منو به آینده امیدوار کنه
حتی دیگه قطره اشکی ندارم که بخواد از رو گونه م سرازیر بشه
دیگه هیچی ندارم..
هیچی!