من ۴ساله عروس این خانواده هستم شوهرم فقط یه داداش بزرگتر داره اونم ۱۰ساله متاهله و مثل ما مستقل زندگی میکنه مادرشوهرم تنهاست
جوونه و زرنگه کاراشو خودش انجام میده من از روزی که عروس این خانواده شدم بدون هیچ دلیلی از شب خواستگاری جاریم رفت تو قیافه😕
خونه مادرشوهرم میرفتم تو نامزدی باهاش حرف میزدم سرد جواب میداد و کاملا بی میل، بیرون منو میدید روشو برمیگردوند یبارم من بیرون دیدمش پشتمو کردم بهش رفت به مادرشوهرم گفت!! منم گفتم مادر چیزی که عوض داره گله نداره تا همین شیش ماه پیش داداش فوت کرد برای مراسمشون به احترام خانواده شوهرم رفتم برای تسلیت یکم ادم شد سلام میده... خدافظی قبلا میومد خونه مادرشوهرم به من سلام نمیداد باهام حرف نمیزد الانم هنوز سرده بخاطر رفتارای این وقتی دورهم جمع میشیم جو مهمونیا سنگینه خودش یه دیس غذا میخوره اما من نه انقدر ساکتن که فقط صدای قاشق چنگال میاد سر سفره فقط بخاطر شوهرم مهمونی میرم اونم دعوت به دعوت 🤦🏻♀️همیشه از زمانی که عروس این خانواده شده خونه مادرشوهرم خیلی کار میکرده تو مهمونیا همه ظرفارو میشسته الان میبینه من درحد سفره انداختن و اینا کمک میکنم ولی ظرف نمیشورم زورش میاد!!! چپ چپ نگاه میکنه که من بشقابارو رو سینک میذارم کنارش اونا اکثرا میرن اونجا ما دعوتی فقط میریم خب معلومه بایدم کمک کنه وقتی همش اونجا میخورن