امروز اولین روز شروع من برای سال جدیده..
زمانم کمه ولی هدفم خیلی بزرگه که کیلومتر ها باهاش فاصله دارم و نمیدونم ته امسال میشه یا نه اخه من تاحالا صد خودمو برای یه کاری نزاشتم..
قراره کلی حرف بشنوم و کلی سختی تحمل کنم اخه ایندفعه فرق میکنه نسبت به سالی که گذشت و من هرکاری کردم بجز تلاش برای رویاهام ایندفعه با دست خالی میجنگم بدون حمایت خونوادم و بدون داشتن کسی که پشتم باشه...
ایندفعه با دوتا نگاه عذاب اور روبه رو میشم کسایی که با ترحم بهم نگاه میکنن که من به هدفم نرسیدم دریغ از اینکه بدونن من هیچ تلاشی براش نکردم که اگه میکردم قطعا میشد
و کسایی که با تحقیر بهم نگاه میکنن، مثل خونوادم که از اعتمادشون سو استفاده کردم و با وجود داشتن امکانات هیچ تلاشی نکردم و الان شرمندشون کردم و شرمندشون شدم.. حقم دارن:)
از این ورژن ضعیف خودم که خودشو ناچیز میبینه و هیچ اعتماد و ایمانی نسبت به خودش نداره متنفرم...
امروز شروع میکنم با یه حس غریبی شروع میکنم
که نه ادما، نه شهر و نه خونوادم هیچکدوم مثل قبل نیستن..
باید تا تهش برم
توی تاریکی مطلق قدم بردارم و با همون سردرگمی و معلق بودن و سرد بودن همه جا به راهم ادامه بدم..
راستش توی سالی که گذشت من به معنای واقعی عذااااب دیدم و زجر کشیدم درسته تلاش نکردم ولی این حس غذاب وجدانی که هرروز داشتم باعث درد جسمیمم میشد و رفتن به سمت درس خوندنم برام هی سخت تر و سخت تر میشد
بازم این سوال که اگه تلاش کنم و نشه چی و اخرین جونمم از دست بدم چی قراره پا به پای این یه سال بهم درد بده..
ولی من ایندفعه تسلیمش نمیشم ایندفعه یه رفیق پیدا کردم که خودش همه چیزو میبینه و من باور دارم تهشو برام روشن میکنه :)
الهی به امید تو..