همه چیز رنگ باخته است؛
انگار دنیا دارد با پوزخندی بزرگ به تماشایِ فرو ریختنِ اعتمادِ تو مینشیند.
وقتی آدمها به سادگیِ آب خوردن، کلمات را زیر پا میگذارند،
وقتی حقیقت در میانِ هزاران لایه از دروغ مدفون میشود،
انسان میماند و یک دنیا خستگیِ بر جای مانده از سالها باورِ غلط.
سختترین بخشِ داستان این نیست که آنها بیوفا بودند؛
سختترین بخش این است که تو هنوز هم، در کنجِ تاریکِ ذهنت،
به دنبالِ نشانهای از آن “انسانهایی” هستی که دیگر وجود ندارند.
انگار در دنیایی که همه دارند از هم فاصله میگیرند،
ایستادن و به کسی خیره شدن، تنها بهانهای برای شکستنِ دوبارهی خودمان است.