میخوام داستان زندگیم براتون بگم چون واقعا دلم گرفته و نیاز ب مشورت دارم💔
بابام وقتی اومده خواستگاری مامانم یه زن دیگه ای هم داشته ولی چون بابام اون موقع خیلی آدم خوب سرشناسی بوده بابابزرگم قبول میکنه و بعد اینکه من ب دنیا امدم بازم رفت یه زن دیگه ای گرفت ما از مامان خودمون 5تازه بچه ایم 4پسر و من تک دخترم داداش هام خداروشکر منو زیاد اذیت نمیکرد ولی بابام با اینکه زیاد خونه ما نمیامد ولی بازم حق اینکه من برم بیرون بهم نمیداد من هتا تا سر کوچه امون هم نرفتم بابام کشاورز من و داداش هام هر سال بهش کمک میکردیم سر زمین فکر کن من دختر 10ساله ساعت 3صبح سرزمین بودم باهاش سمپاشی میکردم زمین هامونو و در کنارش درسم ول نکردم با کلی تلاش فقط گذاشت 6کلاس بخونم هر چی التماس کردم نزاشت ک برم محله دیگه ای ک بتونم بقیه درس بخونم چون مدرسه امون یکم دور بود و من مجبور شدم ترک تحصیل کنم بابام ب اجبار منو نامزد کرد برای پسرعمه ام هر چی گفتم نمیخوام شب روز گریه میکردم ولی بابام حرفش این بود ک بزار چند وقت بگذره اگه تو شناختیش بعد نخواستیش من حرفی ندارم حدود 1سال گذشت تو این یه سال عمم برام گوشی گرفت لباس گرفت حلقه گرفت ولی بازم من یه درصد نتونستم ب پسر عمم دل بدم بعد یه سال دیگه شروع کردم ب گریه زاری با هزار مکافات بازم هزار کتک کاری راضیشون کردم ک نامزدی بهم بزنن چند ماه از بهم زدن نامزدی گذشته بود ک دایم فت کرد بابام برای اولین بار اجازه داد ک برم خونه دایم اینا چون مراسم ختم بود وگرنه عمرن اگه اجازه میداد تو چهلم دایم یکی از اقوام مامانم دیدم پسر خوبی بود اسمش سعید بود مامانم اقوام مامانم خیلی ازش تعریف میکردن من با اینکه نمیشناختمش ولی با تعریف های مامانم بقیه من وسوسه شدم بهش پیام دادم بچه بودم عقلم کم بود بهش پیام دادم کم کم پیام هامون طولانی شد بعدش گفت میاد خواستگاریم اون 18سالش بود امد خواستگاری بابام قبول نکرد 12بار امد خواستگاری بلخره بابام قبول کرد ولی ب شرطی ک عمم راضی بشه چون عمم گفته بود حالا ک عروس من نشده باید عروس کسی بشه ک من میخوام خلاصه عمم سعید دید و فهمید ک ما باهم ارتباط داشتیم دیونه شد تهمت زد گفت بخاطر همین پسره سعید ک تو پسر منو نخواستی هرچی قسم میخورم ک والا اینجوری نیست وقتی نامزدی بهم خورد من اونو دیدم قبول نکرد و بابام قبول نکرد چند وقت ک گذشت هی از این طرف اون طرف برام خواستگار میمد بابام قبول نکرد هییی یه بهونه ای دستشون میداد تا اینکه عمم گفت تو رو ب کسی میدم ک تمام خرج های ک تو اون یه سال ک پسرم برات کرده رو بده سعیدم بدون چون چرا قبول کرد گفت من خرجش میدم خانوادش کلی مخالفت کردن سعید رفت کارگری شب روز کار کرد حدود 20میلیون پول زد برای عمم و بابام قبول کرد 8ماه نامزد بودیم بعد عقد کردیم ولی وقتی عقد کردیم من سرد شدم اصلا بهش حسی نداشتم نمیدونم چرا اولش خیلی میخواستمش ولی باهاش لجبازی میکردم آنقدر لجبازی کردم ک هتا یه بار بهم سیلی زد هی جر بحث کردیم هی دعوا کردیم گذشت گذشت در کنارش خوبی هم میکرد ک من وابسته اش شدم ولی همچنان جر بحث میکردیم و تا الان ک 2سال از عقدم میگذره بازم همش جر بحث میکنیم ولی تازگی ها حس میکنم خشمش کنترل میکنه یعنی کاری یا چیزی یا نازم بکشه بازم من قهر موندم اعصبانی میشع مو هام میکشه یا دستم گاز میگیره یاد آنقدر دستم فشار میده ک کبود میشه و وقتی ک آروم بشه میگه منم مثل خودت ک گاز میگیری مو هام میکشی منم باهات شوخی میکنم یعنی این کارام شوخی ولی من میترسم یعنی فکر میکنم بعد ازدواج کارمون ب کتک کاری میفته من اصلا نمیتونم جدا بشم چون بابام عمرن اجازه بده ک طلاق بگیرم اما من نمیتونم تحمل کنم دیگه از یه طرف میترسم ک بعد ازدواج بلای سرم بیاره چون واقعا اعصبی میشه بهم آسیب میزنه نمیدونم چکار کنم ولی درکنارش خوبی هم میکنه و همش میگه عاشقتم دوست دارم عروسی رو هم نمیتونیم بگیریم چون خرج عروسی خیلی سنگینه طلا خیلی رفته بالا وام ازدواج هم ک خراب شده کسب کارش هم خراب شده شما بگین چکار کنم ک آنقدر جر بحث نکنیم یا اینکه بعد ازدواج ممکنه بهم آسیب بزنه من اصلا چکار کنم نمیدونم با کی حرف بزنم از کی راهنمایی بخوام
خسته شدم هتا یه دوست رفیق ندارم ک باهاش درددل کنم 💔نمیدونم دردمو ب کی بگم