من دیشب تولد مادرم بود فقط خانوادم بودن و همسرم هیچکس نبودش
منم یه لباسی پوشیده بودم که یکم کوتاه و نازک بود ولی خب من فکر نمیکردم عیبی داشته باشه چون همیشه جلوی پدرم شلوارک و تاپ میپوشیدم بلاخره پدرمه
همسرم رفتیم بخوابیم دیدم باهام سنگینه هی گفتم چی شده چیشده برگشت گفت تو یه ذره حیا نداری این چی بود پوشیده بودی
من گفتم یعنی چی مگه کسی اینجا بود دیگه جوابمو نداد منم رفتم شروع کردم گریه کردن
پدر و مادرم که دیدن من گریه میکنم بعدش جویای ماجرا شدن فهمیدن چی شده خیلی از همسرم ناراحت شدن و هر چی گفتن خب مگه کسی اینجا بوده که باید لباس پوشیده میپوشید انگار نه انگار خانواده من داشتن باهاش حرف میزدن عین کر و لال ها نشسته بود و بعدشم بدون هیچ حرف خاصی رفت خوابید و خلاصه تولد رو کوفت هممون کرد
صبح هم بدون خداحافظی ازم پاشد رفت بعد تازه بعدش بهم زنگ زد گفت ببخشید خداحافظی نکردم
واقعا بنظرتون دیگه چیکار کنم خسته شدم از رفتاراش 🙂