مادر بزرگم خیلی مریضه خیلی عقلش از دست داده حالش بدتر شده میگ چیزای بد میبنم لخته تو سرش قند دارع کم خونه قاطی کرده درست روزی که جنگ شروع شد مادر بزرگ من مریض شد ارومیه سه روز اول بکوب میزدن
از یه طرف مادربزرگم مریض بود تو خونه ماهم دعوا شده بود کلا خیلی بد بود میخوام بدونم آیا امیدی هست یا ن
ماه اول پاش درد میکرد نمیتونست از تخت خواب بیاد پایین ماه دوم من رفتم پیشش با خودش تو اتاق حرف میزد خودش میگف خودشم جواب میداد بعد بریدمش بیمارستان دو بار سکته مغزی کرده هم از چپ هم از راست
مغز خیلی مهمه این تو مغز مشکل داره قلبش باطری
قند داره بدنش ضعیف شده شدیدا لاغر شد سکته مغزی کرده شاید باورتون نشه همه اینا در عرض چهار پنج ماه شد
آهنگای غمگین میخونه. داد میزنه میگ منو بیرون از اتاق نبرید این باید پاشه بگرده فلا بدنش از کار نیوفتاده بیوفته تمومه داد میزنه از اتاق و تخت خواب بیدار نمیشه
کلا میگ نمیخوام پیاده روی کنم بلند بشم دست از سرم بردارید وقتی زیاد باهاش حرف میزنی بهت میگ ناهار نمی خورم برین ناهار بخورین یعنی از اتاق من برو بیرون دوست ندار باهاش حرف بزنن دوست نداره بگرده فیزیوتراپ میومد خونمون بدنش ماساژ میداد تا بدنش حداقل کار بکنه عاشق گوشیش بود من براش خرید بودم عاشق تلویزیون بود الان از اونا زحلش میره دوست نداره ببینه
فکر میکنه بیمارستان یا بعضی وقتا خیلی گذشته میره فکر میکنه خونه باباش دیروزم داد میزد میگفت یه چیزایی میبنم میگ عزرایل میبنم
لطفا اگه تا حالا کسی رو دیدین این مشکلات رو داشته باشه بگین چی شد