امروز متاسفانه دیدمش،خودمو زدم به اون راه که مثلا ندیدمش و باهاش احوالپرسی نکنم.به دوستم گفتم هیچوقت فکر نمیکردم بتونم بااین قضیه انقد منطقی کناربیام،اما دروغ گفتم.واقعیتش اینه که من کنار نیومدم.نمیتونم کنار بیارم.کار خیلی خیلی سختیه
من از این همه آرزویی که ارزو موند خستم..بار هزاار تا ارزو تا همین الان رو شونه هام سنگینی میکنه.من نمیتونم