چقدر به این حس نیاز داشتم حتی نمیدونم خوشحال شدنن عادیه یا اشتباه وقتی خواهر کوچیکم بی اجازه رفته بود سر کتری و چای ریخته بود گذاشته بود تو سینی و برام اورد یهو از دستش ریخت چای روی فرش اون لحظه یه لحظه عصبی شدم ولی قبل هر واکنشی تونستم عصبانیتمو و کنترل کنم و بهش گفتم فدای سرت اون استرس و ترس تو چشماش به یکباره ریخت و حس اعتماد و دلگرمی و میشد تو چشماش ببینم
همیشه ارزوم اینه برخلاف اینکه مادر خوبی نداریم و سر کوچیکترین چیزا از بچگی کتکم زد و فحش داد خواهرم حداقل ابجی بزرگه خوبی داشته باشه از یه طرف دلم براش میسوزه مادرم انقدر اذیتش میکنه💔
۷ سالشه ولی مامانم وقتی من نیستم ازش کار میکشه میگه پتوهارو جمع کن یا یه سری چیز دیگه ولی همیشگی نیست