بچه ها دخترم الان شش سالشه
وقتی اون زمان باردار بودم دوستم گهگاهی اصرار بیا خونم بیا دور هم باشیم من نمیرفتم تا اینکه احتیاج ب لباس داشتم
یبار ازش لباس خواستم باردار بودم دستمون خالی بود
با ابجیم رفتیم خونش رفتیم تو اتاقش
توو پزیرای روی میز میوه چیده بود آقاش هم تازه از خواب بیدار شده بود بره سرکار
ب آقاش میوه تعارف کرد چای تعارف کرد
منی ک باردار بودم ب خودم گفتم شاید شوهرش از خونه بره بیرون
مارو بیاره تو پزیرایی ومیوه و چای تعارف کنه بچه ها دلم غش میرفت برای میوه ها
یکساعت طول کشید هیچی نیاورد کار ما هم تموم شد و رفتیم
ولی ب دل من موند .....
دست خودم نیس دیگه از دوستم خوشم نیامد حالا گهگاهی ب من پیاپ میده بیا خونم
قرار مجدد عروسی بگیرم میگه دعوتم کن بنظرتون چ کار کنم؟؟
دلم یه جوریهه بابتش