من ۶ ساله با همسرمم ۴ سال دوس بودیم ۲ سال عقد بودیم الان ۶ ماهه عروسی کردیم
بعد عقدمون من جمع و جورش کردم بخاطر تاهل ی شرکت خوب استخدامش کردن
خونمونو تحویل گرفتیم کل طلاهامو فروختم حتی طلاهایی که بابام برام خریده بود خرج خونه کردیم
تحت فشار قرارش دادم خوب کار کرد به درآمد بالا رسید
اما تنها عیبش اینه که با خانواده من مشکل داره
مامانم همیشه دوست داشت یه داماد خوب و با محبت داشته باشه اما همسرم اصلا خانوادمو دوس نداره باعثشم مامانشه چون همیشه تو گوشش بد خانوادمو میگه
پدربزرگم ۱۵ روز پیش فوت کرده دیروز نوعیدش بود مامانش زنگ زد گفت بیایید بریم باغ منم بخاطر اینکه دعوا نشه قبول کردم بریم ولی بعد ناهار برگردیم بریم مراسم آخه من نوه ام مهمون نیستم که
دیگه هرکدومشون ی چیزی گفتن نذاشتن ما تا ساعت ۴ بیاییم موقع اومدن یکی از فامیلاش گفت ببین دردسرای زن گرفتن اینه ها نمیتونی بمونی پیش ما!
مامانش همش میگف خب حالا نرید چی میشه! شعورش نمیرسه که بگه پسرم زشته باید برید عب نداره باغ فرار نمیکنه ک!
ما عصر رسیدیم خونه مادربزرگم همسرم اصلا نمیاد تو جمع
میره همش تو گوشی با فامیلای من حرف نمیزنه خیلی اذیت میشم😔
ی بار موقع دعوا از همسرم پرسیدم گفتم اگه ما طلاق بگیریم مامانت ناراحت میشه؟ میدونید برگشت چی گفت؟
گفت نمیدونم!!!!!! گفتم یعنی ممکنه خوشحال بشه؟؟؟ سکوت کرد
باورتون میشه ی مادر از خراب شدن زندگی پسرش ناراحت نشه!!!
بارها شده همسرم گفته آره برای من زود بود ولی نتونستم قلبتو بشکنم و بگم زوده عقد نکنیم عروسی نکنیم فلات نکنیم....
میدونم زیاد شد خواهش میکنم بخونید
من دوتا گزینه گذاشتم برای خودم
یا الان ک سرکاره بهش پیام بدم بگم اگه واقعا از ته دل منو نمیخوای بگو من امروز قبل تولدم(آخه فردا تولدمه) جمع کنم و کلا برم
گزینه بعدی اینکه بمونم زندگیمو بسازم خودمو بکشم بالا تظاهر کنم به دوست داشتن ولی منم از ته دل دوسش نداشته باشم ولش کنم به حال خودش