تا بحال شده یهو نصفه شب دلت بگیره
از پنجره اتاقت به بیرون نگاه کنی
بارون بزنه بی اختیار بزنی بیرون.
قلبت فقط به عشق دلبرت دیوانه وار بتپه..
نگاه به خودت و همه ی خاطره ها کنی.
اشکت سرازیر بشه همه پیش تو بیگانه بشن؟
شده پیش همه بیگانه بشی
بعداز رفتن کسی یه دفعه دلگیر بشی؟
هر روز و هر شب فکرش باشی.
و ذره ذره پیر بشی.؟
شده با جون و دلت عاشقش باشی.؟
اما هیچ صدایی نشنوی.؟
تا بحال شده با یاد کسی تا به سحر گریه کنی
و فقط کارت بشه نوشتن..؟
من فقط در نبودت شبانه روزم شده
از خدا گله و شکایت.
بعد پشیمون میشم و التماس میکنم.!
با خدا درد و دل میکنم.
ای کاش میشد روزی برسه که برگردی.!
باور کن بغض خفه م کرده. دارم تمام میشم.
کارم شده فقط گریه و حسرت
از يادم نرفتی
من پر از دردم و این شده سرنوشت من..
غم دوریت داره از پا درّم میاره.
آخه مگه من چقدر گنجايش این همه درد رو دارم.
اگه بخوام حرف بزنم کوه با این عظمتشش به
لرزه در میاد.
بعضی شبا از شدت درد فقط میخندم و مثل
آبی که زیر آفتابِ دارم بخار میشم.
هر شب از دلتنگی خودم دارم مینوسم،
نه خواب دارم نه خوراک.
دوریت ریشه زده به جونم.
گره خورده به روح و روانم. اونم گره کور.
کهذهیج چیز آرومم نمیکنه. جز امدن تو
رفیق شده دلتنگ بشی چاره ای جز اشک
برات نباشه؟
منِ بیچاره، به این چاره دچارم هرشب...
آره، من بیچاره ، به این چاره دچارم هر شب