بچه ها من با پسر عموم قول قرارهایی داشتیم از چند سال پیش قرار بود هفته جدید بیان خاستگاری ک من هعی رد میکردم زدو دله من یک سال پیش یکی گیر کرد
دیروز با پسره بیرون بودم ک پسر عموم شک میکنه اومد بود جلو در خونمون مونده بود تا بیام من یه کوچه پایین تر پیاده میشم پسره میره پسر عموم گل تو دستمو میبینه گفت گوشیتو بده گفتم به تو چه ربطی داره
ابرو ریزی کرد جلو در همسایه مامانم اومد پایین زنگ زد بابام همه چیو گفت ک اره من با یکی بودم
الان زندگیم خراب شده بابام گفت تموم کلاسات کنسل میکنم خودم عذاب وجدان دارم توروخدا سرزنشم نکنید من اینجوری بد نبودم ادما بدم کردن🥲💔
پسر عموم گفت اون چی داره ک من نداشتم
بگید الان چیکار کنم زندگیم درست شه؟
به اون پسره گفتم اگه واقعا میخوای منو باید بری به بابام بگی گفت باشه ولی هیچی نداره بیاد جلو گفتم حداقل برو بگو ارتباطت با من چی بوده بابام فکر بد نکنه