سال ۹۸ من کلاس نهم بودم داشتم از در مغازه ای رد میشدم دیدم یه پسری همینجوری بهم خیره شده ماتش برده بود بعد من چند لحظه نگاه کردم و رد شدم ایشون هی سرشون و به سمت من می چرخوند بعد فرداش باز اون اقا رو همونجا دیدم و ایشون من و ندید اینم بگم شاگرد بود راستش من احساس کردم ایشون به من علاقه دارن اما بعد از اون موقع هرگز ندیدمشون هر موقع رد میشدم به اون مغازه نگاه میکردم شاید ببینمش ولی هرگز نشد صاحب اون مغازه فردی بسیار زیبا بود و جذاب رفته رفته من عاشق اون فرد شدم چند باری ازش خرید کردم اما هرگز عزت نفسم بهم اجازه نداد بهش بگم چقدر دوسش دارم اما بعد از سه سال فهمیدم ایشون متاهله و دنیا رو سرم خراب شد اولش به خاطر اینکه ایشون زن دارن و احتمالا زنشون خیلی دوست دارن و اینکه به خاطر این موضوع که من داشتم به فرد متاهل نزدیک میشدم بابت این موضوع کنکورم و آیندم و همه چیز و خراب کردم دیگه هرگز مغازش نرفتم احساسم موند رو دستم و عشق یک طرفه بد دردی هست من این حس و نه به خانواده و نه به دوستم به هیچ کس
خوش حالم از اینکه به خودش نگفتم چون اون متاهل و دوست ندارم که زندگی فردی رو خراب کنم
چون زندگی خودم داغون شده تو رو خدا بگید اگه جاب من بودین چی کار می کردید؟