من پدر مادرم نوزادی جدا شدن بارخانواده پدری بزرگ شدم مادرمو ندیدم تا ۱۴ سالگی واقعا فکر میکردم مادربزرگم مامانمه
الانم تو تاپیکام میگم مامان یسریا میان میگن ها چیشد مامان نداشتی
خلاصه بابامم معتاد بیکار اصلا نبود از اول
من ۲۵ سالمه خودم معلمم ارشد دارم موسسه دارم ولی خب به واسطه مشکلات هنوز اونقدر پیشرفت نکردم
بگذریم
مرداد ماه بعد خواستگاری خصوصی که قرار گذاشتیم برای نشان و بله برون دقیقا تو اون فاصله مامانبزرگم فوت شد
همه چیو نگه داشتم حتی برای نشان هم نذاشتم بیان که بعد چهلم کاملا خصوصی فقط انگشتر اوردن
تو هیچ کدوم از مراسما بابامو نذاشتم بیاد ارش ناراحتم
خواهر معلولم رو هم نیاوردم از دست اونم ناراحتم خیلییی
بابام بعد فوت مامانجون رفت ترک کنه بعد چهار ماه و کلییی هزینه کردنم دراومد از کمپ حتی یروز سالم نموند
الانم از لجم دارم هی عقدو عقب میندازم نمیخوام بابام تو مراسمام باشه
عمم اینا هم میگن نمیشه
واقعا نمیشه عمو بزرگم بجاش امضا کنه؟