ما قبلا حدود سه سال اول ازدواج طبقه پایینشون بودیم حرصی نبود که ندن شش سال خونه جدا گرفتیم و رفتیم جامون هم بالا تر بود هم بزرگ تر بود امسال همسرم اون خونه رو فروخت یجا بهتر باز پیش خرید کرد برج شش و هفت سال دیگه تحویل میدنش ما دوباره برگشتیم طبقه پایین مادرشوهر
نگم ک چقدر حرص میداد منو تا سری قبل بودیم دور هم شدیمباژ هر از گاهی کرمش رو میریخت الان ما دیروز عصر با دخترم رفتیم پیاده روی نه شب برگشتیم صدا در رو شنید اومد تو پله با یه لحن بدی داد زد اسمم رو صدا زد بعد گفت اره او ب دخترش و دامادش پیام داده مهمون پدرشوهرم ساندویچ بگیرن برن اونجا الان پدر شوهرم گفته ک ب منم بگه او حالا اگه ما میخایم بریم بالا بریم
منم واقعیت بهم بر خورد این چ طرز مهمون دعوت کردنه
تصمیم گرفتم کلا قطع رابطه کنم باهاش همش همینه اصلا احترام سرش نمیشه میری خونش دراز کشیده پا تلویزیون یکی پا نمیشه بشینه پذیرایی هیچی برو ببین دخترش و دامادش ک میان خودشو جر میده سرشون
خوب من اصلا آدمی نیستم که جایی بهم بس احترامی بشه برم باز
واقعا اعصابم خورده ک چطور ب خودش اجازه ایم برخورد رو میده